عاشقی نه یاد دادنی است نه گفتنی و شنیدنی...عاشقی زندگی کردنی است! باید عاشقانه زندگی کرد!
عاشق نه با معشوق بلکه برای معشوق زندگی میکند و هرچه میکند "برای او بودن" کارش مهم است...
دیگران به دنبال خدایند اما او دنبال معشوق است چون خدا را هم در او میبیند...
دیگران دنبال بهشتند اما او دنبال معشوق است چون بهشت را در او میبیند...
دیگران دنبال علم و اگاهی اند اما او دنبال معشوق است چون هرچه هست را در او میبیند...
اصلا معشوق یعنی همین از خدا تا ناخدا را برای عاشق به امنت نگهداشته تا روزی به سراغش برود و امانتهایش را تحویل بگیرد و بیچاره دیگران که امانتداری ندارند و باید خود بار گران زندگی را بر دوش ناتوان خویش تحمل کنند...
عاشقی ساده ترین کار دنیاست اگر از خودت بگذری و سخت ترین کار دنیاست اگر خودت در میان باشی...
وقتی فکر میکنی به او فکر کن
وقتی راه میروی با او راه برو
وقتی مینشینی در کنار او بنشین
وقتی میخوری و می آشامی با او همراه شو
و چند روزی نخواهد گذشت که راه رفتن و نشستن و خوردن و خوابیدن و....
همه تغییر میکند...
بوی معشوق میگیرد
اینها حرف و گزافه نیست...
یک نوع زندگی کردن است که از بس ساده است و شفاف، همگان قادر به دیدن و پسندیدن و اجرایش نیستند...
لقمه نانی هم به معشوقت تعارف کن
جرعه آبی هم برای او بریز
کنارت جایی به او بده
برای عاشق که معشوق را در دل دارد "ظهور" پس از "سلامتی معشوق" اهمیت دارد...
بگذار جهان ویرانه شود یا گیرم جهان آباد شد...
ما را چه به این حرفهای بزرگ بزرگ...
بگذار با معشوقمان خوش باشیم...
عاشق "اللهم کن لولیک..." را بر هر دعایی مقدم میدارد
برای او صدقه میدهد
برای او نماز میخواند
برای او زندگی میکند
عاشق فقط عاشق است...
یک عاشق ساده
