بنام او

رفته رفته غروب خورشید نزدیک میشود

هرچه نور و گرمایش را بیشتر دریغ میکند حس درونم ناشناخته تر می شود

حسی که به راحتی بندبند وجودم را به لرزه می آورد

حس غریب و بی نامی است

حس تنهایی

حس تاریکی

حس سرما

این لرزش مرا به فکر فرو برد !

نوزادی را تصور کردم که لحظاتی پس از تولد به خود می لرزد !

اما واقعا به چه دلیلی ؟!

ترس !

سرما !

تنهایی !

بیرون آمدن از خود !

و یا صدها دلیل دیگری که می شود برايش دست و پا کرد

اصلا چرا تصور نوزادي خيالي ؟! امروز روز تولد زمين است!

او تازه متولد شده

او تازه سر از آب بيرون آورده

او در حالي كه بدنش خيس است گرماي خورشيد را از دست ميدهد

شايد اين لرزه بر اندام من نيافتاده بلكه زمين زير پايم مي لرزد و من به خود گرفته ام

اما من ؟؟؟

آري من هم به هنگام وصل غرق در عشقت ميشوم

و زماني كه رهايم ميكني اينچنين از سرمای جدایی به خويش مي لرزم
آري اين لرزش پيكر نحيف من از غروب آفتاب نيست

من به خويش مي لرزم چرا كه گرماي نگاهت را از دست داده ام

و اين حس غريب حس بي تو بودن است

حسي كه كوه را به لرزه مي آورد

و حسي كه مرگ را به مسلخ مي كشاند

ديگر آفتاب غروب كرده

و من در يك غروب سرد زمستاني بی نام تر میشوم

اما همچنان طلوع خورشيد بهاريت را به انتظار نشسته ام

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group