بسم الله


فكر ميكردم به ليلي

به راستي ليلي كيست؟

گاهي غايبش مي دانم گاهي حاضر

گاهي مجنونش هستم و گاهي شايد ليلايش

به گمانم همين جا بودم كه در انديشه اش گرفتار آمدم

آري در اين فكر بودم كه آيا او ليلي است و ما مجنون ؟

او ليلي است و من مجنون ؟

يا شايد ما هم ليلي باشيم و من نيز هم !

نميدانم

ندايي مي گفت : اگر تو ليلي باشي كيست مجنونت ؟

ندايي ديگر مي گفت : اين همه مجنون آن هم بي جنون

اولي گفت : مجنون به قدر ليلي است و تو چه قدري داري كه مجنونت داشته باشد ؟

دومي گفت : قدر من همان است كه اگر مجنون هم باشم به قدر ليلي هستم

و حال كه ليلي ام پس هم او مجنون من است كه هم سنگ من است .

اولي عقل بود و باز گفت : چه ابلهانه دم از ليلي بودن ميزني و مجنون نيستي ؟

دومي گفت : اين را بدان اگر مجنون نباشي ليلي نمي شوي

عقل گفت : تو كيستي كه اين چنين گستاخ پاسخم مي دهي

دومي گفت : در زبان نمي آيم كه در انديشي ام

عقل گفت : تو را نيز در غل خواهم كشيد

باز همان كه گمنام بود گفت : چگونه غل را در غل مي كشند ؟

عقل كه گويي دست و پايي مي زد گفت : با غلي بزرگتر

گمنام گفت : اگر غل را دربند كشي كه ديگر غل نيست ! هست ؟

باز عقل دست و پايي زد و گفت : من نيستم يا تو ؟

گفت : من كه هستم

عقل گفت : پس مي گويي من نيستم ؟

گمنام گفت : هستي اگر من نباشم و نيستي تا من هستم

عقل گفت : من و مي سالياني است عهدي داريم و به نوبت همگان را به غل مي كشيم

مگر نشنيدي چون حكم شود كه مست گيرند در شهر هر آنچه هست گيرند ؟

گمنام قهقه يي زد و گفت : من همانم ديگر همان كه همه را خواهد گرفت

ديگر كار عقل از دست و پا زدن گذشته بود جان كند و گفت : مرا هم خواهي گرفت ؟

گمنام گفت : اگر تو هم گمنام بودي هر نامداري را روزي در بند ميكردي

عقل گفت : جان بر لبم كردي بيا با هم عهدي ببنديم

گمانم گفت : عهد ؟ از تو به دور است سخن از شگفتي ها بگويي

عقل گفت : مي خواهم براي هميشه بمانم

گمنام گفت : نام داري و مي خواهي بماني ؟

عقل گفت : بي نام مي شوم اما مي خواهم بمانم

گمنام گفت : بي نامي هم خود نامي است

عقل گفت : نميدانم هر چه مي گويي همان مي شوم اما مي خواهم بمانم

بايد مي خنديد و خنديد و گفت : آن مي ماند كه آزاد است نه آن كه دربند است و در غل ميكند

عقل گفت : مگر نميبيني بندهايم گسسته

گفت : از اول هم بندي نبود تو در خيال خويش عقل بودي نه از براي مردمان

عقل گفت : نام از خيال مبر من را با او كاري نيست

گفت : پس بگويم توهّم ؟

عقل فرياد كشيد : نه من او را دشمن دارم

گفت : غل خوب است ؟

عقل گفت : داغم را تازه مي كني ؟

گفت : نه من داغ ها را مي برم

عقل گفت : به من هم كمك مي كني تا بمانم ؟

گفت : اگر نبودم نبودي ! هيچ مي دانستي ؟!

عقل گفت : اما من شنيده ام اول ما خلق الله العقل

خنديد و گفت : ما خلق الله اما من پيش از خلقت بودم

ديگر از پاي نشست و مبهوت ادامه داد : نمي خواهم كمكم كني فقط بگو تو كيستي

باز هم خنديد و گفت : ديگر نمي خواهي دربندم كشي؟

عقل گفت : به حال زارم رحم كن ! بگو كيستي ؟ حال عجيبي دارم

باز هم خنديد و گفت : نكند عاشقم شده اي ؟

خسته و از پاي نشسته كه بود ، شرمگين هم شد و گفت : آري

گفت : من هميشه اين چنين گمنام نبودم اما در اين شلوغي دنيا بهتر ديدم در گوشه ي غريبي بخزم

عقل به سختي گفت : ديگر سخني ندارم فقط تو بگو و من سراپا گوشم

گفت : من زميني نيستم تا در بند آيم ! من دليل خلقتم و نه مخلوق

من برق چشمان ليلي و سوز جان مجنونم

من چهره ي ليلي در آينه و در خود پيچيدگي مجنونم

من سكه بازار جهانم يك رويم ليلي و روي ديگرم مجنون

من صداي غرش خلقتم

غرشي كه سراسر تسليم بود و از سر شوق

شوق نپذيرفتن امانتي بزرگ و سر نهادن بر آستان دوست

غرشي كه ناله يي مستانه بود تا سركشي جهولانه

من همانجا بودم و مي ديدم

تنها جايي كه سركشي رهايي بود و گردن نهادن اسارت

تنها جايي كه نه گفتن راه بود و بلي گفتن چاه

راهْ راهِ خود بود و چاهْ چاهِ دنيا

و من ايستاده بودم و نظاره ميكردم

همه گفتند نه و آزاد شدند و انسان بلي گفت و اسير

بيچاره انسانها به تو دل خوش كرده بودند

در اين خيال بودند كه در بند تو آزاد خواهند بود

من آنجا بودم هم ميان آنها كه نه گفتند هم در بين انسانها كه بلي گفتند

آنها كه سر باز زدند مرا براي خويش بر گزيدند و به راه خويش رفتند

اما انسانها ديگر هميشه بر سر دو راهي من و تو ماندند

عده يي اسير تو كه بسيارند ، و عده يي هم اسير من كه بسيار كم اند

اما آنها اسير تو گشتند در حاليكه در چاه بودند و اينها اسير من شدند در حاليكه به راه آمدند

در چاه ماندگان اسيران تواند ؛ و رهايي ها اسير من

تو هستي مي دهي و من نيستي مي بخشم

اما ، پس از هستي نيستي خواهد بود و پس از نيستي نيز هستي

آري

نام من عشق است

عشق

عشق هستي به خدا باختن است

تا نيست شوي

بسوزي و بسازي تا ديگران هست شوند و شايد هم پس از آن نيست

عشق هم

سوختن توام با ساختن است

...

...

...

من متحير بودم از اين گفتگو و اين گفت و مگو

براستي من هم ليلي هستم ؟

براستي من ليلي نيستم و مجنونم ؟

و مبادا فقط يك انسانم

نمي دانم نمي دانم نمي دانم

...

وقتي نگاه كردم

عقل ديگر مرده بود و عشق هم فقط گريه ميكرد

...

و بخاطرم آمد

...

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت

عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد

عقل مي خواست كز آن شعله چراغ افروزد

برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد

مدعي خواست كه آيد به تماشا گه راز

دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد

ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند

دل غمديده ما بود كه هم بر غم زد

جان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آنروز طرب نامه عشق تو نوشت

كه قلم بر سر اسباب دل خرّم زد

غروب غمگين 8 تيرماه 1384

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group