بسم الله
ديروز وقتي كنار خيابان منتظر ماشين ايستاده بودم تا برم خونه
صداهاي زيادي به گوش مي رسيد كه چاره يي جز شنيدنش نبود
فريادها برخوردها خنده ها و...
كسي داد زد آي آقا مگه منتظر ماشين نبودي ؟ پس چرا سوار نمي شي؟
فقط نگاهش كردم
مردم چه راحت سوار و پياده ميشن
ماشين بعدي اومد و كلي آدم كه از سر و كله ي هم بالا رفتند
پيروز اين جنگ سوار بر مركب راهوار شد و مي رفت بسوي مقصد
تو گويي بر اسب سپيد خوشبختي سوار است
و دنياي شلوغ به همين سادگي همه را بر مركب خود مينشاند
و اين راهوار همه را مي برد با خود اما به كجا ؟
نميدانم شايد هيچ كسي نمي داند
در اين خيالات بودم و هنوز ايستاده بودم
وقتي به پشت سرم نگاه كردم جوي آب رواني بود كه آرام راه خويش را ميرفت
پرتوي از نور زيباي خورشيد كه بر روي آينه ي آب افتاده بود چشمم را زد
خيلي زيبا بود و او در ميان آن همه شلوغي آرام و متين
نگاهش كردم زلال بود اما چه سعي نافرجامي ميكرد
كمي بالاتر باغبان آب رو رها كرده بود
آب مي آمد تا شايد لجن هاي جوي را با خود از آنجا ببرد
اما لجن ها بودند و زلالي آب فقط ديدنشان را شفاف تر ميكرد
همه مي ديدند كه جوي لجنزاري متعفن است كه زلالي سعي در شستنش را دارد
دلم ريخت ياد خودم افتادم و زلالي او
وجود پر از پليدي خود و سعي نا فرجام او
و غصه هاي نا تمام باغبان براي بردنم از بديها به خوبي
يادم از نيمه هاي شب آمد و گريه هاي سحرگاه
به ياد زلالي اشك شوق و گاهي هم گريه ي فراق
براستي كه اشك پيام زيباي باغبان است براي پاكي
و من هميشه در ترديد كه آيا كسي مرا با خود خواهد برد ؟
خسته بودم و شهر شلوغ اما به اين مناجات محتاج بودم
بايد دلم آرام مي شد وگرنه نه به خانه و نه به هيچ مقصدي نمي رسيدم
صداي بلندي برخاست نا خود آگاه نگاهم را از آب گرفتم
شايد تصادف شده بود و شايد باز هم كسي در چاه دنيا افتاده بود
و شايد كسي از اين چاه بيرون مي رفت
جمعي به دورش حلقه زده بودند و هركس چيزي مي گفت
چه دنياي شلوغي آرام و قراري نيست مگر در همان رواني آب جوي
اگر تو هم آرام بگيري آنقدر شلوغي هست كه از خويشت باز دارد
صداي ديگري مرا به خود مشغول كرد
اما جنس اين صدا از جنس دلم بود و آرام بخش
دوباره به شلوغي ها پشت كردم و چشم بر آب و جوي سپردم
باغبان هنوز در دورترها سخت مشغول كاري بود
به گمانم مانعي را از سر راه سيل آب بر مي داشت
كمي نزديك تر رفتم گوشه ي چشم مهربانش قطره يي اشكي آرميده بود
شايد گريه اش به حال درختان و گلها بود
و شايد براي لجنهايي كه مسير آب پاك را آلوده مي كرد
اما سخت تلاش ميكرد و يا علي مي گفت
نمي دانم چرا اما از اشكش به ياد گريه هاي سياه پوشان افتادم
همانها كه بر سر و سينه زنان بر غربت ارباب غريب خويش مويه مي كنند
و سيل اشكشان هر غم و غصه يي را با خود مي برد
چه زيبا بود ؛ شايد باغبان هم بر غربت كسي گريه مي كرد
نمي دانم واقعا در اين شلوغي ها و اين آرامشي كه همسايه اش بود بايد چه مي دانستم ؟
چهره ي زيبايي داشت هنوز موفق نشده بود
عرق از پيشاني اش گرفت و سرش را بالا آورد و نگاهم كرد
خيلي زيبا نگاه مي كرد چشمانش مي درخشيد و از آب زلال تر بود
و شايد آب زلالي اش را از اشك او و از چشمان او گرفته بود
و باز هم من نمي دانم !
سد را بر داشت آب زلال سيل آسا جاري شد
من هم به سرعت به همان نقطه ي اول بازگشتم
چه زيبا بود برچيده شدن بساط كثيفي ها
و چه زيبا بود حكومت زلالي آب بر گستردگي وجود جوي
و چه خندان بودند درختان پاي در آب نهاده
با خود گفتم مي بايست گريست تا پاك شد
زلالي اشك لجنزار گناه را با خود خواهد برد
به ياد اشك و پاكي بودم و چشم و دل به آن زلالي سپردم
لحظه يي نگذشت كه در ميان آن همه دود و دم بوي سيب مشام جانم را نوازش داد
گمانم بوي سيب حرم همان غريب و تنها بود
بوي سيب سرخ حرم حسين
سلامي بر حسين شهيد نثار كردم و سوار بر راهواري به سوي مقصد روانه شدم
وقتي به عقب نگاه كردم باغبان نبود و شايد هنوز بود و من او را نمي ديدم
در فكر اشك بودم و زلالي او
و اينكه
براستي همه جا كربلا و هميشه عاشوراست
براستي چه زيبا در ميان زشتي هاي ملك مي توان ملكوت را ديد
براستي چه آسان به زلالي اشكي بر غريب ترين كشته ي عالم هر بدي از وجودمان رخت بر مي بندد
سلام بر حسين كشته ي اشكها
