بنام او


اشك سرخ شب

عمرش 11 ساعت و چند دقيقه بود

از پيش مي دانست ، برايش گفته بودند و شايد خوانده بودند

از كتابي قديمي ، گمنام و اسرار آميز

الان ساعت 8 است و او آهسته آهسته از خواب بيدار ميشود

نور زرد بود يا سبز ؟! چشمش را زد

دستش كثيف بود ؛ بايد پلكهايش را كمك ميكرد

كسي در كنارش نبود جز همان نور زرد و يا سبز

شايد كوررنگي گرفته بود

نور در كنارش كه نه در چشمش بود اما نميديدش

مي ديدش اما نمي شناختش ؛ زرد بود يا سبز

ز مثل زرق و برق

ر مثل رنگارنگ

د مثل دنيا

س مثل سكوت

ب مثل بهار

ز مثل زيبايي

چشمش گرگ و ميش بود و دلش گرفته

دلش طوفاني شد و چشمش باراني

چشمش سپيد بود و سياه و دلش نه زرد بود و نه سبز

دلش سرخ بود از خفتگي در خويش

چشمش زرد بود ، چشمش سبز بود ، چشمش سياه بود و شايد هم سپيد ؟!

آينه مي خواست

دستش كثيف بود ؛ چشمش نمي ديد ؛ دلش خون بود

هوا گرگ و ميش بود اما دلش گرفته بود

چشمش را بست ؛ هم به زردي هم به سبزي ؛ قط سپيدي ماند و سياهي

اما دلش سرخ بود

دست برد تا به سرخي دل ، دستش را بشويد

چشمش بسته بود و نميديد

قطره يي از سرخي كثيفيها را شست و چكيد بر زمين

آسمان آينه بود ؛ هم گرگ زمين مرد و هم ميش آسمان

آسمان سرخگون شد از نمايش آن يك قطره سرخي

مي ترسيد ، همه جا خون بود و ياد آور جنون

زرد سرخ بود و خون بود و جنون

سبز سرخ بود و خون بود و جنون

سپيد سرخ بود و خون بود و جنون

و سياهي نيز سرخ بود و خون بود و جنون

چشمانش باريدن گرفت ؛ از ترس يا از شوق ؛ نمي دانست ؛ هيچ نمي دانست

هنوز اشكانش زلال بود كه دستانش را شست

ساعت از 9 گذشته بود ؛ چشمانش را ماليد

ساعت 10 بود كه پشت نورها را ديد آن دور دورها

از خودش تا آنجا جاده صاف بود و ساده

شايد مثل دلش بود ، فقط يك خط بود آن جاده

اينجا سياه ، آسمان زرد ، كناره سبز ، خط سرخ و آنجا سپيد

ديگر نمي ترسيد اما هنوز گريه ميكرد ؛ از شوق گريه ميكرد

ساعت 11 بود ؛ سياهي ، زردي ، سبزي و سرخي

اگر تا 12 بود سپيدي را هم مي ديد ، اما او رفتني بود

مي دانست كه ميرود اما خوشحال بود كه سرخ مي رود

تا بود گريه ميكرد اما سرخ

شب بود و گريه و خون

اشك سرخ شب


سلام بر مهدي و منتظرانش


شامگاه 17 خرداد 1384

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group