مادر !

همگان از اين دورها بال خيال برايت بر هم ميزنند تا شايد بر سنگي از دامنه ي كوه قافت بلندي يابند ؛ و شايد سنگ به سنگ قله يي را و قله به قله بر آن افق بي نهايت ، پرستوي انديشه بنشانند . شايد اينان اين دورها را از جنس خاك ميدانند و در تلاشي سخت ، بال خيال را چون نردباني خاكي به افلاك مزارت بر مي افرازند .

شايد خاك مزارت را از دورگمگشته خود ميدانند و از نزديك توتياي چشم دلهاي غربت شناس

مادر !

من خاك و افلاك را در نورديدم وكوه قاف به زير پاي ديدم و تنها وهم و خيال و غياب و حضور و همه و همه را گمگشده يي در گمنامي ات يافتم ؛ از اينجا تا مدينه بالِ خيال من نيز به دنبال قبر مخفي ات آمد اما بشكسته باز گشت و جز پاي و دل شكسته از ناپيدايي مزارت سوغاتي به همراه نياورد .

مادر مهربانم !

چه خوش گويند كه مادر دامني به وسعت عرش و فرش دارد تا مهر و ماه را ملعبه يي براي دلبندانش سازد تا خود حجتي بر حجتهاي حق باشد .

مادر انسيه ي حوراست كه از عرش به فرش و از اينجا تا آنجا به چرخ قاب قوسين خويش از زمين و زمان حبل المتين مي بافد كه فَدَنا فَتَدَلّي فَكانَ قابَ قَوْسَينِ اَو اَدْني ( النجم 9)

مادر خاك پاكي ست كه چشمه هاي جوشان و خروشان هدايت را بر وسعت بي نهايت وجود عرشي خويش مي پروراند اَمَّنْ جَعَلَ اْلاَرْضَ قَراراً وَ جَعَلَ خِلالهَا اَنهاراً وَ جَعَلَ لهَا رَواسِيَ وَ جَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حاجِزاً ( النمل 61)

مادر غريبم !

افلاكي هستي و ميهمان و ميزبان ما خاكيان

و مزارت خاكيست بر خاك و افلاك ما خاكيان

و من نشاني مزارت را ميدانم

بياباني از غريبي ها كه لا يَمَسُّهُ اَلَّا المُطَهَّرون (الواقعة 79)

غربتي خاكي با مقامي افلاكي

آري خاك و افلاك

خاك ، نامي غريب ، اولين كوچه ي شهر ناشناسي تو و اولين گام براي رسيدن به مزار مخفي ات
و افلاك بي نهايتي كه معناي حيراني ست
از خاك گفتم و افلاك از غربت گفتم و از كوچه هاي ناشناسي
و تو خود خاك افلاكي و افلاك خاك

مادر غريبم !

با دلم فرياد ميكشم نشاني مزار گمگشته ات را شايد دلي بود و شنيد !
من ميدانم ، نشاني مزارت خاك است ؛ اما اين خاك كجا و آن خاك ؟!
تو اين خاك افلاكي بودي وهنوز بر پاي ايستاده
و آن خاك ، خاك كوچه بود و بر جاي نشسته
گويند وقتي قيامت شود باز هم خاك است كه خوب از بد مي نماياند
قيامتي كه خاك بر روي ها نشنيد تا كافر بدكار را مهلت پايان گيرد و خاك غربت از افلاكيان بر خيزد .
وَ وُجُوهٌ يَومَئِذٍ عَلَيها غَبَرَهُ

تَرهَقُها قَتَرَهُ

اُولئِكَ هُمُ الكَفَرَةُ الفَجَرَه (عبس 40،41،42)
آري امان و صد امان از قيامت !!!
به راستي كدامين قيامت ؟!
آن قيامت كوچه ي ناشناسي و ناسپاسي ؟!
كوچه ي تنگ و ننگ ؟!
كوچه افلاك و خاك ؟!
كوچه پاك و ناپاك ؟!

مادر پهلو شكسته ام !

من نشاني مزارت را مي دانم
مزار تو همان جاست كه خاك بر خاك افتاد
اما اين خاك كجا و آن خاك كجا !
يكي عصاره ي خلقت و ديگري ناپاكي و ننگ
و تو در تنگاتنگ همان غربت خاكي آرميده يي

مادر مظلومه ام !

من نشاني مزارت را مي دانم
خاك مزار غريبت جز در ميانه هاي كوچه ي بني هاشم نيست
از آنجا خاكي شدي ، در آنجا بر خاك ايستادي و هم آنجا بود كه بر خاك نشستي
و ميان خاك و افلاك ندا برخاست :
اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ آن هنگاميكه پدرت آن خورشيد عالم تاب غروب كرد
وَ اِذَا النُّجُومٌ كَدَرَتْ و آن زمان كه فرزندانت ، ستارگان آسمان هدايت ، از فروغ افتادند
وَ اِذَا الجْبِالُ سُيِّرَتْ و آن هنگامه كه كوه صبر علي به لرزه آمد
وَ اِذَا الْعِشا رُعُطِّلَتْ و آن زمان كه نابخردان در پيِ زميني شدنِ خويش روانه ي مكّاره ي دنيا شدند
وَ اِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ و آن هنگام كه ديو سيرتان ، شهر خوبيها را جولانگه ناپاكيِ خويش ساختند

وَ اِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ و آن زمان كه موجهاي خونينِ آرام ترين اقيانوس عالم ، كرانه ها را در نورديد

وَ اِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ و آن زمان كه نفْسْ هاي خبيث و خبيثه به هم پيوستند

وَ اِذَا المْوَؤُدَةُ سُئِلَتْ و آن زمان كه عرش را بر فرش انداختند تا حوراء افلاكي ، انسيه يي بر خاك افتاده و جان سپرده باشد سوال ميشود :

بِاَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ ؟؟؟ به چه گناهي كشته شد ؟؟؟

مادر غريبم !


من نشاني مزارت را مي دانم و خاك افلاكي مزارت را بر ديدگان به خون نشسته ام مي سايم


سلام بر تو و بر ابوتراب مظلوم

و سلام بر تو و مزار و پسر بي نشانت كه به خون خواهي ات خواهد آمد


 شامگاه 10 جُمادَي الْاُولي 1426

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group