بنام او
وقتي نگاهش كردم نگاهم كرد
من فقط چشمانش را مي ديدم و او فقط لبخند مي زد
وقتي لبخند زد دلم فرو ريخت
وقتي دلم فرو ريخت اشك تو چشاش حلقه زد
چه اشك زلالي داشت
مي تونستم عكسمو تو اشكش ببينم
خيلي از خودم خجالت كشيدم
آخه هميشه بهش ميگفتم قدمت روي چشمم
اما حالا من تو چشمانش مهمون شده بودم
نگاهش ، اشكش و مهمونيش خيلي غريب بود
اشكش كه سرازير شد دل منو هم با خودش برد
كاش ميتونستم باهاشون برم اما توان رفتن نداشتم
آره همونجا بود كه ديگه از پا نشستم
فقط براشون دستي تكون دادم اونم با حسرت
ديگه دلم كه رفته بود سرمو هم انداختم پايين
اشكم بود كه بي اختيار مي چكيد رو زمين
هنوز صبح نشده بود كه به گل نشسته بودم
درسته بي دل شده بودم اما بايد سرمو بالا ميگرفتم
به هر سختي بود سرمو اوردم بالا
باورم نميشد اما چشمام برق زد
رد پاي دلم به جا مونده بود
آخه غرق خون بود كه رفت
باید دنبال قطره قطره ها می رفتم
بی دل و بی پا و سر به راه افتادم
به پهنه يي رسيدم پر از پستي و بلندي
جاي ترسناكي بود
تاريك و غمگين و سرد
گورستاني براي دلهاي مرده
حيران به دنبال نام و نشاني از خود بودم
بوي اشكي مهربان مرا به سوي خويش مي خواند
پاي رفتن نداشتم
خود را بروي خاكها مي كشيدم
قبر واره يي بود كه با اشكي سرخ تزيين شده بود
و كسي بر روي آن نوشته بود
آرامگاه دلي نا آرام
