بنام او


از اون شبی که بی دل شدم

یعنی تو دلمو به خون کشیدی و مدفون کردی

چاره نداشتم جز اینکه برات از مرگ دل خونم بنویسم

اما وقتی اون متن رو نوشتم و دوستانم سری بهش زدند

کسی نبود که از غمناکی اون گله نکنه

خودم هم حسابی به هم ریختم و گریه امونم رو برید

اما انگار از همه برای تو سخت تر بود

شاید نمیخواستی این واقعیت تلخ رو بپذیری

شاید نمیخواستی قتل این خسته رو به گردن بگیری

شاید از شکستن و خون کردن و کشتن دلم پشیمون بودی

و شاید ...

نمیدونم هرچی که بود پس از روزهای زیادی خودت سراغم اومدی

به خاطر تو خودمو شاد نشون دادم

وقتی اومدی سراسیمه از خونه بیرون زدم

بی اختیار فریاد میکشیدم و خبر اومدنت رو به همسایه ها دادم

یک به یک در همه ی خونه ها رو زدم

یکی خوشحال شد

یکی بی تفاوت بود

یکی از دستم عصبانی شد

یکی متحیر

و خلاصه هر کسی چيزي گفت و نگفت

اما حتما خودتم فهميدي كه كار من و دلم از اين شادي كودكانه گذشته بود

درسته خیلی خوشحال شدم

اما پيش خودم گفتم از راه دور اومدی از دستم ناراحت میشی

راستش اون شب نخواستم بهت بگم

اما الان ميگم آخه من ديگه دلي نداشتم که مهمونت کنم

يعني تو دلي برام باقي نگذاشتي كه حتي خودت گاهي توش رفت و آمدي كني

مي خواستم اون روز بگم يا الان بنويسم كه هنوز دوستت دارم

اما ...

اما با يه دل مرده چجوري دوستت داشته باشم ؟!

آره دیگه خیلی دیر شده

خيلي خيلي دير شده

آخه من دیگه دلی ندارم

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group