سلام
هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم که روزی بیاید که حتی حالی هم از من نپرسی !
اما وقتی خوب فکر میکنم میبینم اصلا حالی برایم باقی نمانده که تو یا دیگری بخواهد جویایش شود !!!
آری باز هم حق با توست و من اشتباه کردم !
فقط خدا میداند که چه ها بر سر این دل بیچاره نیامد
و خدا میداند از کجا به کجا رسیده ام
گمان نکنی دلم از بی مهری ات گرفته ؛ نه هرگز اینطور نیست
دیگر حتی دلم از خودم هم نمیگیرد
راستش بدجور تشت رسوایی ام به زمین خورد و گوش زمین و زمان را کر کرد !
همه می گویند آب از سرمان گذشت چه یک وجب چه ده وجب اما من میگویم با آب فاصله دارم چه یک وجب چه ده وجب !!!
چه فرقی میکند تشنه باشی در کنار آب یا تشنه باشی دور از آب
فقط آنکه دورتر است حالی برای نزدیکتر شدن دارد که این بیچاره افتاده ی در کنار آب آن رمق و حال را هم ندارد !
من هم دیگر حالی ندارم اگر چه بسیار به تو نزدیکم !
قربی که جز حسرت میوه یی نداشت
و حسرتی که جز مرگ من پایانی ندارد !!!
