بنام او
سر در گریبان بود
دلهره ی عجیبی وجودش را گرفته بود
قلبش به شدت می تپید
به سختی سرش را بالا گرفت
به چشمان او نگاه کرد
او هم معصومانه و معنادار نگاهش کرد
نفس در سینه اش حبس شده بود
اما او به آرامی چشمانش را بست
صدای هولناکی همه جا پیچید
گویا او و اشک از چشمش افتاده بودند
به همین سرعت
به همین زودی
به همین سادگی
