بنام او
الان صبح جمعه است اما من دلم خیلی گرفته
راستش خیلی پیشترها فقط غروبهای جمعه دلم می گرفت
اما الان چند سالی میشه روزها و شبهای دیگه یی هم دلگیر میشم
و راستشو بخواهی چند وقتیه هر روز و هر ساعت دلم گرفته
از همه ی دیدار و شنیدارم خسته ام
از همه ی دوستی و قهر و آشتی هایم خسته ام
از همه ی صبح و ظهر و غروبهایم خسته ام
از همه ی خواب و بیداری هایم خسته ام
خسته ام خسته
یه دل میگه کاش دیگه نمونم و آسمونی بشم
یه دل میگه بمون و به آرزوهات برس
نمیدونم بر سر دوراهی یا چند راهی یا بی راهه موندم
یه روز از این شاکی ام که کسی دوستم نداره
یه روز دیگه از این شاکی ام که با این همه محبت دیگران چه کنم
خالاصه بدجور گرفتار شدم
این جسم و این دل بیچاره ام اسیرم شدند و راه فراری ندارن
و شاید خیلی از اطرافیانم هم همینطور
خدایا ! تو که در حل هیچ مسئله یی در نمی مونی
تو که عابد و زاهد و عاشق و عارف و حتی یه بی خاصیتی مثل منو خوب می شناسی
تو که می دونی و می تونی یه فکری هم به حال من کن
از خستگی هم خسته شدم
و شاید این حرفی باشه که فقط تو می فهمی
صبح جمعه است و دلم خیلی گرفته
دلم هوس یه عشق پر و پیمون داره
دلم هوس یه عشق بی دردسر کرده
دلم میخاد آسمونی بشه
دلم میخاد ...
و تو از دل من با خبری
