بنام او
وقتي يه عاشق دلش ميگيره
وقتي يه عاشق غصه دار ميشه
وقتي يه عاشق ميان سختيهاي فراوان گرفتار ميشه
تنها و تنها رهايي رو در وصال معشوق مي بينه
و اين خودش اول همه ي دل گرفتگيها همه ي غمها و غصه ها ي عاشقه
راستش اين روزا به خيلي از عاشقا برخورد ميكنيم يا بهتر بگم به مدعيان عشق !
خيلي ها ادعاي عاشقي ميكنند !!!
عاشقاني كه معشوق در نظرشان جز جسم و جنسي خاص نيست !
عاشقاني كه از عشق جز شادي و آسايش را نميخواهند و نمي فهمند !
عاشقاني كه در آغوش عشق خويش جز فراموشي خود بهره يي نمي برند !
عاشقاني كه در حقيقت عشق برايشان جز غفلت از خود ، معشوق و عشق حقيقي معنايي ندارد !
ما اين سوي بازار عاشقان حقيقي سراپا در آتش مي سوزند
دم و بازدمشان در غم و شادي جز ياد معشوق نيست
از غصه به يار پناه مي برند و هنگامه ي جدايي از يار جز غصه پناهي ندارند
اينها از گرفتاريهاي دنيا به آغوش عشق مي خزند تا مشتاقانه گرفتار او شوند
اينها شادي شان غم محبوب است
و غم شان نيز غم محبوب است
و چه زيبا سرود آن بزرگ عاشق حقيقي :
اي شادي من غصه من اي غم من
اي زخم درون من و اي مرهم من
آري اين احوال عاشقان حقيقي است
نميدانم خود در كجاي اين جغرافياي زيبا و دلفريب اما پيچيده قرار دارم
با انديشه ام سيرهاي زيادي كردم
سخنان ديگران نيز پيش رويم است
خود نيز از حال دلم بي خبر نيستم
آيا من هم عاشقي حقيقي هستم؟!
آيا من هم غم و شادي در او خلاصه ميشود ؟!
آيا من هم از عشق جز آسايش تن و آرامش روان چيزي مي فهمم و مي خواهم ؟!
آيا ...
اكنون كه اينها را مي نويسم هنگامه ي غروب است
ساعت عجيبي كه با عاشقان پيوندي ديرينه دارد
ساعتي كه دل عاشقي را نمي يابي مگر اينكه سخت گرفته باشد
ساعتي كه با فرارسيدنش بار غم ديگري بر دل عاشق مي نشاند
چرا كه درهاي آسمان را بسوي ما مي گشايند
اما عاشق بايد بماند تا حاصل عمرش را بيابد و آنگاه آسماني شود
آري عاشق حقيقي بايد بماند تا به وصال محبوبش برسد
وصال معشوق توشه حيات ابدي عاشق است
عاشق بايد همه ي غم ها و غصه ها را به جان خريدار باشد
عاشق بايد با نجواي سحري و ناله هاي غروب گاهان از فراق او شكوه كند
عاشق بايد عاشق باشد همين و بس
و كاش من هم يك عاشق باشم
