بنام او


به سختی شلوغی شهر را پشت سر گذاشتم

همیشه از غریبه ها فراری بودم

بهانه ی ماندن فقط دیدن چهره یی آشنا بود

تو می دانستی برای لحظه یی دیدار این همه راه آمده بودم

وقتی از پله ها شاد و مشتاق بالا آمدم

آن بالا تو بودی و من و جمعی عاشق

وقتی میان آن جمعِ دل از کف داده دوباره خود را گم کردم

جز تو هیچ بخاطر نیاوردم نه خود را نه دیگران را

می خواستم تو را از عمق جان فریاد کشم

اما همه ی سخنها از پیش گفته شده بود و کنون فقط هنگامه ی تماشا بود

من هم سیر نگاهت کردم

و حالا از آن جمع عاشقانه جز تصویری از چهره زیبایت ارمغانی ندارم

تصویرزیبایی که در قاب دلم برای همیشه می ماند

تصویری که نور روز ها و آرامش شبهای من است

بر آن جمع عاشقانه

بر آن بام زمین

بر آن عرش خدایی

و بر آن چهره ی زیبایت سلام می فرستم

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group