می گفت : عشق فقط آسمونیه
اگه زمینی باشه انسان رو کور و کر می کنه
اگه عاشقی ، ببین چقدر به آسمون نگاه میکنی و چی تو آسمون می بینی !
اگر عاشقی و فکر میکنی ممکنه عشق زمینی هم عشق حساب بشه پس با چشم کور و گوش کر چطور روی ماهش رو میبنی و صدای زیباش رو می شنوی ؟
تازه اگرم عشقت آسمونیست مگه دستت به آسمون میرسه که اینقدر ادعا داری ؟!
و ادامه داد : عاشق حقیقی جاش تو زمین نیست چون عشق حقیقی تو زمین پیدا نمیشه !
اگرم جسمت اینجا باشه دلت تو آسموناست حالا آسمون چندمش رو خودت میدونی !
می گفت : عاشق یه چشمش خورشید و یک چشمش ماه
هم روز هم شب فقط روشنی میبینه ؛ روشنی جمال یارشو
اگه هوا ابری بشه دلش میگیره آخه میترسه حالا که چشمش جایی رو نمیبینه نکنه عشقش زمینی شده که کور شده اما تا آسمون رعد و برق میزنه با یه لبخند اشکش به همراه بارون سرازیر و جاری میشه آخه میفهمه که گوشش میشنوه و هنوز عشقش آسمونی باقی مونده
و باز هم ادامه داد : اگر گرفتار عشقی زمینی هستی اما گمان میکنی پاک و خدایی است بیا و عشقت را محکی بزن ببین میتوانی برای لحظاتی هم که شده نور خورشید و ماه را در چشمانش نظاره کنی ؟ ببین آیا می توانی برای دیدنش رو به آسمان کنی ؟ ببین هر روز و هر شب نور افشانی ات میکند ؟ و خلاصه ببین عشقت همواره به دورت میگردد ؟ که معشوق آسمانی چنین است !!!
نا بینا بود و ناشنوا اما حرفهایش بر عمق جانم نشسته بود و دنیایی از تحیر و سر به گریبانی نصیبم میکرد !
با خود گفتم : من عاشقم یا معشوق ؟
من آسمانی ام یا او یا هر دو یا هیچکدام ؟
اگر او هم آسمانی است من که نیستم !!!
اگر او هم جانشین خورشید و ماه شود من که جز اینکه مانعی بر سر راه نورشان باشم هنری ندارم !!!
اگر برای دیدن گاه و بی گاه او چشمی به آسمان میدوزم او برای دیدنم چه میکند ؟؟؟
اما اگر هرگز نگذارم به دورم گردشی خرامان و دلبرانه کند برای همه ی عمر به دورش خواهم گشت !
حرفهایش زیبا و منطقی بود عقل و دلم را نیز به خود مشغول کرد اما با خود اهسته آهسته زمزمه کردم :
بسم الله الرحمن الرحیم عبس و تولی ان جائه الاعمی ...
