چند روز بعد وقتی در بیمارستان علی سلیمی بالای سرم ایستاده بود چشمان را باز کردم و اولین حرفی که به علی زدم این بود از احمد چه خبر؟ علی گفت میثم جان احمد رفته مشهد برای زیارت امام رضا و من دوباره از هوش رفتم . آره بچه های عزیز احمد با همان انفجار به شهادت رسیده بود و پیکر مطهرش اشتباها به مشهد فرستاده شده بود . با خودم فکر می کردم چه سری بین این خانواده و امام رضا علیه السلام هست که همه کارهاشون به آقا ختم می شود . آره بچه ها محمود آقا پسندیده , احمد را که با سختی فراوان و مشقت بسیار بزرگ کرده بود و به خوبی پرورش داده بود برا خدا هدیه داد و نه اینکه ناراحت و غمگین باشد بلکه بسیار خوشحال و با روحیه , دیگران را نیز نشاط می بخشید . دیروز از حاج محمود شنیدم می گفت از همون سال چهل و دو که امام فرمود سربازان من کودکان شیر خواره ای هستند که الان در دامان مادرشان پرورش می یابند من می دانستم احمدم شهید می شود و بارها خواب دیده ام که او می رود و در حرم امام رضا علیه السلام ساکن می شود و من مادرش هم در سفری به مشهد رفته و پیش احمد برای همیشه می مانیم . بچه های عزیزم اگر ما درس می خوانیم و علمی را می آموزیم حتی بینش اسلامی و قرآن را , هدف انسان بودن ما و انسانی زیستن ماست و اینکه با صحیح زیستن حق کسی را ضایع نکنیم , و اگر کسی محتاج یاری ما بود به او کمک کنیم که این بهترین کاری است که هر انسان برای خدای خود می تواند انجام دهد . خانواده پسندیده بسیاری دیگر از خانواده های شهدا و ایثارگران انقلاب اسلامی از جمله آن انسانهایی هستند که نه اینکه به حق کسی تعرض ننموده اند بلکه از حقوق عادی و معمولی خودشان و حتی از جان و مالشان گذشتند تا به ما و دین و مملکت ما خدمتی کرده باشند و ما هر چه داریم از امنیت و آسایش و رفاه , همه را مدیون خون این شهیدان و ایثارگران و زحمات خانواده های معظم آنها هستیم . البته آنها هر چه که داده اند و می دهند برای خداوند و در راه خدا فدا می کنند نه برای خوشایند و تشکر و سپاسگزاری ما , ولی ما به حکم عقل , وجدان و اخلاق انسانی موظف به نکو داشت و گرامی داشت این عزیزان هستیم . امیدوارم با شنیدن این زندگی پر افت و خیز و شاید غم انگیز در یافته باشیم که پیمودن راه درست اگر چه سخت و طاقت فرسا است ولی آینده ای روشن به همراه دارد . بعد از ظهر آن روز که برای خرید به مغازه حاج محمود رفتم موقع بیرون آمدن از مغازه اش گفت : آقا میثم اگر خدا بخواهد فردا نائب زیاره شما هستیم اگر زنده بودیم امشب برای پابوس آقا با حاج خانم راهی مشهد هستیم . با شنیدن این حرف پاکت میوه و بسته سبزی را کنار گذاشتم و حاج محمود را مثل پدری مهربان در آغوش کشیدم وقتی خواستم دستش را ببوسم با اصرار فراوان مانع شد , من هم پیشانی این بنده خوب خدا که سالیان سال زحمت تربیت ما و آشنائیمان رابا قرآن و عترت کشیده بود او بوسیدم و با گفتن التماس دعا از او خداحافظی کردم و به خانه بازگشتم . چند روز بعد دم دم های عصر بود که با شنیدن صدای زنگ آپارتمان از دیدن اخبار دست کشیدم و وقتی در را باز کردم رضا پسر علی سلیمی پشت در بود و با عجله گفت : آقای کریمی بابام گفت زود بیایید مسجد . راستش با شنیدن این خبر قلبم خیلی پر سر و صدا تر از همیشه می تپید و انگار می خواست قفسش را بشکنه و بیرون بیاد به عجله خودم را به مسجد رسوندم چند تا از برو بچه های بسیج محل و نماز گزاران مسجد داخل حیاط با هم مشغول صحبت بودند . بدون احوالپرسی وتوجه به جمع نه چندان گرمشان , وارد شبستان شدم علی نزدیک محراب سر به دیوار گذاشته بود و های های گریه می کرد , اول فکر می کردم خواب می بینم ولی با هر جون کندنی بود قدم های لزران و بی رمقم رو به علی رسوندم و گفتم علی چی شده ؟ تو رو خدا اتفاقی افتاده ؟ چرا این وقت روز همتون اینجا جمع شدید ؟ چرا گریه می کنی ؟ علی نمی فهمی چی می گم ؟ تا خواستم دستم رو شونه ای علی بگذارم , علی رو به من کرد و در حالیکه اشک تمام صورتش را خیس کرده بود مرا در آغوش گرفت و گفت میثم یتیم شدیم . حاج محمود ! حاج محمود ! و های های گریه می کرد . بدنم مثل یخ سرد شده بود و شنیدن این حرفها مثل خنجرهای آخته ای بود که قلبم را پاره پاره می رکد دیگه صبر نداشتم , نفسم به شماره افتاده بود می خواستم صورت علی را با دستم بالا بیرام و ازش توضیح بخوام که به یکباره چند منظره دردناک پشت سر هم مثل روزهای زود گذر عمرم جلوی چشمانم به حرکت در آمد , چند سال قبل همون روزهای اولی که احمد شهید شده بود حاج محمود به من گفت : خوش به حالشون به مقصودشان رسیدند , ما بیچاره ها باید بسوزیم و بسازیم . دیشب خوابش را دیدم . تو حرم امام رضا برو بیایی داشت بهش گفتم بابا من و مادرت ور دعوت نمی کنی به مهمونیت بیاییم , خندید و گفت : بابا ما هر چی داریم مال شماست چه جایی بهتر از اینجا که هممون با هم زندگی کنیم . و صحنه ای دیگر , همین چند روز پیش که از هم خداحافظی کردیم و او دوباره گفت : میثم جان همه این رفت ها آمدی دارد خدا کمکون کنه در اون رفتنی که بازگشتی به دنبالش نیست . دیگه توان ایستادن نداشتم . مثل بچه های پدر مرده سرم را بین زانوهام گذاشتم و با یاد آوری خاطرات تلخ و شیرین سالهای گذشته همپای علی گریه کردم انگار هیچ دارویی برای درد فراق یاران بهتر از اشک نیست , اشکی به حرارت قلب تفتیده از غم های سنگین روز جدایی , جدایی از خوبانی که مایه حیات و سرافرازی همگی ما بودند و ما در سفرهاشان به سوی حق لایق همراهی نیافتند . علی می گفت : شب جمعه تا صبح با حمیده خانم تو حرم بودند و پس از خوابیدن نماز صبح با امام رضا وداع می کنند نگو وداعشان جواز ورود به جوار خوان پر فیض سلطان دین علی بن موسی الرضا بوده چون چند صد متری از مشهد دور نشده بودن که در اثر تصادف دلخراشی هر دو به دیار باقی شتافتند و پس از چند سالی جدایی به احمد عزیزشان رسیدند . به راستی که این خانواده غلامان حقیقی بارگاه امام رضا بودند . علی راست می گفت براستی ایشانند کبوتران حرم با صفای یار

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group