اوایل سال 58 بود که احمد برای انجام خدمت مقدس سربازی به ژاندارمری آن زمان ( حوزه انجام وظیفه ) رفت و برای گذراندن دوران آموزش نظامی به پادگانی اطراف مشهد اعزام شد احمد در طی دوران سربازی نامه های زیادی برای خانواده اش می فرستاد و گه گاهی هم سلامی به ما می رساند و یا نامه جداگانه ای هم برای ما ارسال می نمود دریکی از نامه هایش که در دوران آموزش فرستاده بود چنین نوشته بود : پدر و مادر عزیزم سلام امیدوارم حالتان خوب باشد و پسرتان را از دعای خیر محروم ننمایید چند روز قبل که برای زیارت حضرت رضا علیه السلام مرخصی گرفته و به مشهد رفته بودم اتفاق عجیبی رخ داد که هم بسیار شرمنده شما شدم و هم از خدا و امام رضا خواستم توان چند صد چندان به من بدهند تا شاید بتوانم گوشه ای از زحمات شما را جبران نمایم . حقیقتش وقتی برای زیارت وارد حرم مطهر شدم ناخودآگاه متوجه دسته ای از زوار شدم که جنازه ای را به دوششان گرفته و برای طواف به داخل حرم می برند , من هم که انگار هیچ اختیاری از خود نداشتم به دنبال آنها راه افتادم در طی مسیر تشییع جنازه تا ضریح مطهر ما بین دو نفر از مشایعت کنندگان که گویا از بستگان و یا دوستان متوفی بودند قرار گرفتم و با اینکه قصد شنیدن صحبتهای آنها را نداشتم , شنیدم که می گفتند خدا رحمتش کند عجب زندگی پر درد و رنجی داشت بالاخره راحت شد از این همه غصه , خدا بیامرزش , من هم که از جمعت مشایعت کنند گان و عدم وابستگی آنها با جنازه بسیار متعجب شده بودم با شنیدن این سخنان بی اختیار پرسیدم آقا ببخشید مگر چه اتفاقی برای این آقا در زندگیش افتاده که شما راجع بهش اینطوری صحبت می کنید ؟ یکی از اون آقایون که سن و سالی هم ازش گذشته بود گفت پسر جون این آقا رضا از دوستان قدیمی من بود البته سالها قبل وقتی اون با خانواده اش تو مشهد زندگی می کردند . اخه رضا حدود چهل سال بود که دست زن و بچه اش را گرفت و به یکی از دهات های اطراف طبس رفت همون سال که هم محلیاش شنیدم که خدا به اونها پسری داد ولی متاسفانه زنش هنگام تولد بچه از دنیا رفت و از آنجایی که رضا چهار تا بچه قد و نیم قد دیگر هم داشت , بچه شیر خواره رو به یک خانواده تهرونی می سپره که بزرگش کنند سه چهار سال بعد هم که فکر نمی کنم شما یادتون بیاد زلزله سخت و وحشتناکی حوالی طبس اومد و بچه های رضا به همراه پدر و مادرش زیر آوار جان سپرد رضا تنهای تنها با کوله باری از غم و غصه و بیماری روانی که گریبان گیرش شده بود به مشهد اومد و تمام دلخوشی اش پیدا کردن تنها پسرش بود البته از اونجایی که حافظه اش را از دست داده بود فقط اسم پسرش را بلد بود و صبح تا شب کارش این بود که اطراف حرم پرسه می زد و به خیال خودش دنبال پسرش احمد می گشت تا اینکه جلوی درب ورودی صحن انقلاب با یک ماشین تصادف کرد و از دنیا رفت . با شنیدن حرفهای اون آقا انگار تمام صحن و سرا و حرم دور سرم می چرخیدند و اصلا حال خودم را نمی فهمیدم , با هر سختی و دلشوری که بود خودمو کناری کشیدم و چند دقیقه همانجا نشستم تا کمی حالم بهتر شود , بعد به زیارت آقا بروم و زود برگردم و به پادگان , ولی با شنیدن اسم احمد که اون آقا می گفت اسم پسر آقا رضا بودم و چیزهاییکه سالهای قبل از برو بچه های محل در مورد خودم و شما شنیده بودم فکرم مشغول شده بود تا اینکه به خواب رفتم تو خواب بابا را دیدم که دنبال من می گرده و من هم که در خواب سن و سال کمی داشتم بنا برعادت کودکانه ام به بابا می گفتم بابا محمود ولی هربار شما را به اسمتون صدا می زدم از من ناراحت می شدی و با صدای بلند می گفتید : احمد , من بابا محمود نیستم من بابا رضام , محمود بابای تو نیست محمود تو رو بزرگ کرده , رضا بابای توست , رضا ! می فهمی ؟! رضا , رضا ! از شدت اضطراب و ترس از خواب پریدم . پس از زیارت به پادگان برگشتم و شروع به نوشتن این نامه کردم و در آخر از شما پدر و مادر مهربانم خواهشی دارم و آن اینکه اگر خدا خواست و سلامت به پیش شما بازگشتم مبادا فکر کنید محبت شما در دلم کم شده نه به خدا به همین امام رضا قسم , از آن لحظه ای که این اتفاقات افتاد لحظه به لحظه شما را بیشتر دوست می دارم و به شما افتخار می کنم پدر و مادر مومن و با خدای من هستید چرا که هر چیز که فرزند از پدر و مادرش توقع دارد شما بیش از آن را برایم مهیا نمودی و من جز شرمندگی هیچ کاری از دستم بر نیامده و فقط امیدوارم خداوند مهربان به من قدرتی بدهد که کمی از زحمات طاقت فرسای شما را جبران کنم . دست بوس شما و دوستدار همیشگیتان ( احمد ) آره بچه های عزیزم احمد همانطور که براتون می گفتم و اکثر اهالی محله هم می دانستند پسر واقعی محمود آقا و حمیده خانم نبود و با این اتفاق عجیب پی به اصل و نسب خودش برد . ولی تا اونجاییکه من یادمه و همه محله هم می دونند بعد از سربازی و دوران آموزشی که البته زمان زیادی هم در بین ما نبود هیچ تغییری در رفتار و کردارش نسبت به پدر و مادرش و هیچ یک از اهالی محل رخ نداد و او همان احمد پسندیده قبل از سربازی بود . آخرهای سربازی احمد بود که جنگ تحمیلی شروع و او هم با گرفتن انتقالی به جنوب رفته بود بعد از اتمام خدمت سربازی چند روزی مرخصی و شاید آخرین دید و بازدید و خداحافظی به خانه برگشت اتفاقا شب چهارشنبه ( شب هئیت محلی ) بود که از جبهه به خانه آمد . در همان روزها بود که من و علی سلیمی هم برای رفتن به جبهه آماده می شدیم . عراقی ها خیلی ناجوانمردانه به مناطق مسکونی حمله کرده بودند و مردم بی دفاع , بدون هیچ گناهی هدف حملات وحشیانه بعثی ها قرار گرفته بودند . به دستور امام خمینی بسیج مستضعفین تازه در حال شکل گیری بود , مساجد هم که به قول امام سنگر مردم بودند محل سازماندهی و اعزام مردم و جوانان به جبهه ها بودند . چند روزی از مرخصی احمد نگذشته بود که هر سه نفری از طریق راه آهن به اهواز رفتیم تا به خط مقدم یعنی آبادان اعزام شویم , البته در اون تاریخ هنوز هم خرمشهر و هم آبادان در محاصره عراقی ها بود و تلاش برو بچه ها با نبود امکانات و تسلیحات مناسب , برای آزاد سازی این دو شهر عزیز میهن اسلامیمان هیچ فایده ای نداشت به فرمان امام عملیات ثامن الائمه با به کار گیری تمام امکانات موجود و اعزام نیروهای تازه نفس به منطقه برای آزاد سازی آبادان شروع شد . خیلی خوب یادمه غروب روز چهارم مهر ماه سال هزار و سیصد و شصت بود در گیری ها تقریبا به داخل شهر کشیده شده بود و اکثر برو بچه هایی که اهل ورزش های رزمی بودند با عراقی ها مزدور به جنگ تن به تن پرداخته بودند . در یکی از مناطق داخل شهر وقتی از دیوار فرو ریخته خانه ای می گذشتم تا به کوچه پشت اون محله برسم متوجه حضور شخصی در تاریکی انتهای کوچه شدم , وقتی به آرامی و مراعات و احتیاط کامل به تاریکی نزدیک شدم صدای زمزمه ای آشنا گوشم را و گوش دلم را می نواخت , آره درست فهمیده بودم صدای احمد بود که در قنوت نماز مغرب مشغول راز و نیاز با معبود بود نزدیک که رفتم دیدم اشک به پهنای صورتش جاری بود و نگاهش چون عبدی سراپاگوش به قطعه سنگی که جلوتر از پاهای استوارش بر زمین نهاده بود خیره گشته بود من هم که محیط تاریک و خلوت انتهای کوچه را برای خواندن نماز عشا مناسب دیدم قمقمه را از کمربندم جدا کرده و با بیرون آوردن پوتین ها از پاهایم آماده شدم تا پس از وضو گرفتن نماز را به احمد اقتدا کنم . صدای تیراندازی و گه گاه انفجار بمب و خمپاره به گوش می رسید . مشغول وضو گرفتن بودم که نماز مغرب احمد تمام شده و او مشغول گرفتن تسبیحات اربعه بود پس از گفتن آخرین الله اکبر گفت سلام آقا میثم چطوری ؟ خسته نباشید , عجب کلاس درس پر سر و صدایی ولی نمیدونم چه سری است وقتی مولا رو صدا می زنی انگار همه مشتاقانه به نجوای انسان گوش می دهند و صدا از هیچ صاحب صوتی بر نمی خیزد . حقیقتا به حال نیکوی احمد غبطه می خوردم . با گفتن الله اکبر برای اولین و آخرین بار در عمرم معراج را حس می کردم و در ذهنم جمله زیبای احمد همواره مرور می شد . همه مشتاقانه به نجوای انسان گوش می دهند . پس از نماز مشغول پوشیدن پوتین هام بود که همزمان با شنیدنم صدای انفجار شدید از هوش رفتم و دیگر چیزی نفهمیدم.              ادامه دارد

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group