آره بچه ها اينطور بود كه خداي مهربون پس از سالها پسر زيبايي به نام احمد به محمود آقا و حميده خانم بخشيد كه اونا هم از جونشون بيشتر دوستش داشتن . ديگه خونه شون پر از سر صدا بود روزهاي اول كه فاميل و در و همسايه براي تبريك گفتن مي اومدن و حسابي سرشون شلوغ بود . شبها هم كه احمد كوچولو با شيطونياش و گاهي با گريه هاش درست وحسابي اين زن و مرد جوون رو به خودش مشغول كرده بود . و روزها از پي هم مي گذشت و احمد بزرگ و بزرگتر مي شد و تحت تربيت دو تا از بهترين بنده هاي خدا پسري مومن و با خدا پرورش مي یافت خيلي خوب يادمه سال 50 بود وقتي كه من و علي سليمي كلاس سوم دبيرستان بوديم احمد پسر محمود آقا كلاس چهارم پنجم دبستان بود ولي با همون سن وسال كم همه جز سي ام قرآن را از حفظ بود . محمود آقا هم كه به بركت اومدن احمد به قول معروف كمي وضعيتش روبه راه شده بود و با قرض و قوله و فروختن گاري و خرت و پرت خونه مغازه سر كوچه رو خريد و اهالي محل را از داشتن يه ميوه فروشي با انصاف خوشحال كرد . احمد هم از همون سالهاي اول در درس خواندنش هميشه شاگرد ممتاز كلاسشون بود . و بعد از ظهرها كه مدرسه تعطيل مي شد ميامد مغازه و كمك باباش مي كرد گاهي هم براي بازي با بچه ها به زمين خاكي ته محله مي اومد و فوتبال بازي مي كرد .آخه از چندسال قبل ما يه تيم محلي درست كرده بوديم به نام تيم فوتبال نوجوانان هدايت و علي ريزه ( البته آقاي علي سليمي ) به خاطر علاقه زيادي كه به فوتبال داشت بچه ها رو تمرين مي داد و به اصطلاح مربي تيم ما بود . روزي از روزهای سرد پاييز 57 تو گير و دار انقلاب و درگيري هاي اون روزها اتفاقي تلخ همه محله را زير و رو كرد . حوالي غروب روز پنج شنبه محمود آقا و احمد مشغول فروختن ميوه و سبزي به مشتريها بودندكه ناگهان ماموران ساواك به مغازه اونها حمله ور شدند و بعد از كلي كتك زدن و بهم ريختن مغازه هر دوي آنها را با خودشون بردند . البته من اون موقع نبودم و اين اتفاقات رو از زبون مردم شنيدم و وقتي رسيدم ماموران محمود آقا و احمد را با خودشان برده بودند . چند دقيقه اي نگذشت كه حميده خانم با عجله خودش را به سر كوچه و مغازه شوهرش رسوند و وقتي شنيد كه چه اتفاقي افتاده رو به مردم شروع كرد به صحبت كردن و گفت : كسي فكر نكنه الان مي شينم اينجا و گريه مي كنم و به اون نامردا التماس مي كنم كه شوهرو پسرم را آزاد كنند ، نه هرگز زير بار اين ذلت و خواري نمي رم چون به خوبي مي دونم محمود آقا شوهرم و احمد پسرم هر دو از درستكارترين مردم هستن و چون از ظلم وجور شاه و دار و دسته اش خسته شده اند و مردم را به انقلاب و اعتراض وامي دارند و تو مسجد و هيئت و حتي زمين فوتبال همه رو با افكار و صحبتهاي آقا آشنا مي كنند و همه هم وغمشون اينه كه اين مردم ستمديده از ظلم و زور اين مردك مزدور راحت بشن ، گرفتار اعمال وحشي و خونخوار اون لعنتی شدن . بهتره كه ما هم از قافله ياراي خميني عقب نمونيم و به فكر اين باشيم تا محلمون يكي از پايگاه هاي انقلاب باشه .با گفتن اين حرفها كه مردم را ياد صحبتهاي حضرت زينب تو كوفه و شام مي انداخت و منبريا و روضه خونها هميشه تو روضه هاشون مي گن ، انگار خون تازه اي تورگهاي اهل محل جاري شده بود . از اون شب به بعد رفت و آمد اهالی به خونه هاي يكديگر زياد شده بود و در هر جمع صحبت از زد و خوردهاي شهرهاي مختلف ايران مخصوصا شهر خودمون تهران بودو هر وقت هم كه لازم بود با بچه ها دست به كار مي شديم و از اهالي محل و محله هاي ديگر پارچه سفيد ، پنبه ، لباس گرم و خلاصه هر چيزي كه براي برو بچه هاي انقلابي لازم بود جمع اوري مي كرديم و به آنها مي رسونديم . با اينكه از محمود آقا و احمد خبري نبود ولي خونه شون يك پايگاه درست و حسابي شده بود . هر كس از هر جا خبري بدست مي آورد یك راست مي اومد خونه اونا . و خلاصه روزي يك بار هم كه شده بود گذر اهالي محل به خونه محمود آقا مي افتاد . روزها از پي هم مي گذشت و درگيري ها شديد و شديدتر مي شد . تا اينكه در روز بيستم ششم دي ماه خبر فرار شاه ملعون همه مردم را خوشحال كرد و پس از چند روز هم در روز دوازدهم بهمن امام عزيز پس از سالها به ايران باز گشت و پس از دستور تاريخيشان كه در روز بيست ويكم بهمن به مردم فرمودند كه بر همه واجب است به خيابانها بريزن و از عمال شاه و دولت نترسند ، انقلاب در فرداي آن روز به پيروزي رسيد .ولي هنوز از محمود آقا و پسرش خبري نبود . با چند نفر از اهالي محل و به اتفاق حميده خانم تصميم به جستجو گرفتيم و براي هماهنگي جلسه اي در خانه علي آقا تشكيل شد . هر كس هر نظري داشت بيان مي كرد يكي گفت : بهتره سراغ بيمارستانها بريم ، يكي گفت : كلانتري ها و ديگر ي گفت : زندانها ولي انگار هيچ كس اين پيشنهاد ها را راه حل پيدا كردن اونهاد نمي دونست فرداي آن روز و دو سه روز بعد هم از صبح تا شب کار همه ما پرس و جو و گشتن دنبال محمود آقا و پسرش بود که هیچ فایده ای هم نداشت . یکی از همون روزها كه با چند نفر از اهالي محل سر كوچه جمع شده بوديم با چشماني متحير شاهد بوديم كه محمود آقا و احمد با سر و وضع در هم ريخته كه حكايت از پيمودن راهي طولاني و طاقت فرسا مي كرد بازگشتند . با سلام و صلوات استقبالشون رفتيم و اين پدر و پسر قهرمان را تا خونشون مشايعت نموديم . بعد ها برامون تعريف كردند كه محمود آقا در يكي از زندانهاي تهران محبوس بوده و احمد در يكي از شهرستانهاي دور افتاده ، و از اونجا كه محمود آقا پس از آزادي روي آمدن به خانه را نداشته به دنبال پسرش رفته و پس از پيدا كردن او با هم به خانه باز گشته بودند . هيئت متوسلين به علي بن موسي بن الرضا عليه السلام با تلاش اهالي محل مخصوصا خانواده پسنديده به دانشگاهي واقعي ببراي پرورش جوانان محل تبديل شده بود . اين هيئت از همون جلساتي كه خونه محمود آقا تشكيل مي شد پا گرفت و الحمدالله هم كه هنوز با گذشت حدود 30 سال پابرجاست . بچه های عزیزم توجه داشته باشید توسل به ائمه بهترین راه نجات است و مطمئن باشید هر کس خالصانه و برای خدا , معصومین علیهم السلام را دوست داشته باشد و به اونها عشق بورزد هیچ وقت در حل مشکلی در نمی ماند و این فرستادگان الهی در همه حال یار او خواهند بود . شاید نشود بخوبی براتون تشریح کنم رابطه حاج آقای پسندیده رو با ائمه , ولی همین قدر براتون بگم من خودم در این 30-40 سال گذشته هیچ کس رو ندیدم که بهتر از ایشان به ائمه خصوصا امام رضا علیه السلام معتقدباشند و باوجود این همه مشکلات و مصائب یک ذره هم از اعتقادشون نسبت به معصومین کم نشود . حقیقتا ایشان در این مورد هم یک الگوی واقعی و در خور تحسین هستند . چه خوبه همه ما سعی کنیم در هر شرایطی توسل و تمسکمون به اهل بیت را قطع نکنیم و همواره بیشتر و بیشتر با آنها رابطه داشته باشیم . تا حالا که هیچ وقت این چنین بچه ها رو سرا پا گوش ندیده بودم به نفوذ حق و حقیقت در دلهای پاک و منور نو جوانان و جوانان میهن اسلامیمان بیش از ازپیش ایمان آوردم . صدای نه چندان گوش نواز زنگ حیاط مدرسه شوک نامناسبی به همه ما وارد کرد و بچه ها که نه با شنیدن این صدا و هیچ صدای دیگری قصد ترک کلاس را نداشتند فقط و فقط منتظر بودند که من ادامه زندگی حاج محمود پسندیده را برایشان تعریف کنم . من هم که در مقابل چشمان منتظر و سکوت پر معنای آنها هیچ دلیلی بر قطع صحبتهایم نداشتم گفتم : بچه ها اگر موافق باشید همگی برای استراحت کوتاهی کلاس را ترک کنیم و تا شما خستگی این ساعت را از تنتان بیرون کنید من هم با مربی ورزشتون صحبت می کنم و با اجازه ایشان ادامه زندگی آقای حاج محمود پسندیده را در ساعت بعد برایتان بازگو کنم . بچه ها که خواهان شنیدن هیچ خبر خوشحال کننده تری از این نبودند با سرعت کلاس را ترک کردند و من هم برای رفع خستگی و مذاکره با مربی ورزش کلاس را به قصد دفتر دبیران ترک نمودم . با شروع ساعت دوم ضمن بیان حدیثی از پیامبر اکرم صلوات الله و سلامه علیه و در ضمن آن به همت گماشتن بر امور مسلمانان و رفع حاجات و مشکلات مردم مسلمان تاکید شده بود ادامه خاطراتم را اینگونه بیان نمودم : ادامه دارد
