با هر زحمتي بود چشمان سنگين از خواب و خستگي ام را باز كردم ، صداي زيبا ي موذن مسجد محل ، كه ساليان زيادي است اهالي با صداي دلنشينش آشنا و مانوسند به خوبي به گوش مي رسيد . با گفتن ياعلي كسالت و ضعف را از خودم دور كردم و با سرعت تمام وضو گرفتمو داشتم آماده مي شدم كه زودتر خودم را به نماز جماعت برسونم كه كلمات جسته و گريخته و بي سرو ته دخترم من را به خود مشغول كرد _ بابا ، عروسكم گريه مي كنه منو با خودت نمي بري مدرسه ؟ _ با عجلوا بالصلات موذن به خودم اومدم . و هر طوري بود كورمال كورمال خودمو رسوندم پشت در با احتياط كامل در باز كردم و بعد از پوشيدن كفش راهي مسجد شدم . آنقدر تند تند آمده بودم كه نفسم به شماره افتاده بود . تا وارد شبستون شدم امام جماعت و مامومين به ركوع رفتند . با گفتن الله اكبر و ان الله مع الصابرين . هر طوري بود از نماز جماعت و ثوابش نماندم . بعد از اتمام نماز به همراه علي آقا قصد ترك مسجد را داشتيم كه به حاج آقاي پسنديده برخورديم وبعد سلام و احوالپرسي گفتم : حاج آقا ما را هم دعا كنيد ، مطمئن باشيد راه دوري نميره ، هر چي باشه ما هم هـمسايه ايم و حقـي به گردن شمـا داريم الـبتـه ا عتراف مي كنيم كه شاگردان خوبي نيستيم ولي در هر صورت محتاج دعاي شما خوبان درگاه خداييم . حاج محمود با تبسمي كه شكايتش را از پرگويي من بيان مي كرد گفت : اين چه حرفيه عزيز من شما نور چشم ما هستيد امام فرمود معلمي شغل انبياست و شما هم كه الحمدالله انسان مومن و با خدايي هستيد . حسابي با اين جمله حاج آقا پسنديده غافلگير وشرمنده شدم ، با هر سختي اي كه بود گفت : خواهش مي كنم حاج آقا ما شاگرد شما بوده و هستيم و اين شما خانواده شهيد هستيد كه نور چشم مائيد . حقيقتش با ديدن اين همه صبر و بردباري و اين همه متانت و تواضع ، بعضي مواقع از خودم بدم ميآد و اينكه به خاطر چهار روز جبهه رفتن و اي كمي اين طرف و آن طرف زدن براي انقلاب پيش اين و اون حسابي براي خودم باز مي كنم خجالت زده مي شم به خودم مي گم : مرد حسابي تو براي انقلاب كاري كردي و خودت را تو خط مقدم انقلاب مي بيني پس اينها كه همه زندگيشان را و همه عمرشان را براي خدا دادند ، اينها كه بدون هيچ چشمداشتني در اوج غربت و مظلوميت حقوق عادي و شهروندي خود و خانواد شون مي گذرند چه كاره اند ؟ تو همين افكار بودم كه با نهيب علي آقا بخودم اومـدم ـ اصـلا معلومه حواست كجاسـت ؟ حاج محمود با تو دو دفعه خداحافظي كرد و تو متوجه نشدي ـ حاج محمود در حاليكه چند متري از ما فاصله گرفته بود گفت : خدا نگهدارتون ، التماس دعا ، علي آقا مواظب آقا معلم ما هم باشيد .وقتي به خونه برگشتم بچه ها آماده مي شدند تا برن مدرسه منيره هم مشغول خواندن نماز بود تا نمازش تموم شد گفت آقا ميثم بعد از ظهر كه از مدرسه بر مي گردي يك كمي خرت و پرت مي خوام كه زحمت خريدش را بكش ـ توي كاغذ نوشتم گذاشتم روي كيفت ـ طبق معمول با پسرم سعيد و دخترم سعيده تا سر كوچه همراه بوديم ، بعد از خداحافظي با بچه ها مثل روزهاي ديگر مسير خونه تا مدرسه را پياده طي كردم اما تو راه همراه همه حواسم پيش حاج آقا پسنديده بود . وقتي به مدرسه رسيدم زنگ خورده بودوبچه هاكه صف به صف وارد ساختمان مدرسه مي شدند به در ورودي ساختمان ، ضمن اينكه سلام مي كردند راه را براي ورود من باز كردند . سمت چپ اولين اتاق ، دفتر دبيران بود . پس از ورود و سلام و احوالپرسي مختصر با چند تا از همكاران كه با هم مشغول صحبت كردن بودند يك راست رفتم سراغ برنامه كلاسها ، روي ديوار روبرو جدول بزرگي نصب شده بود كه برنامه تحصيلي كلاسهاي مختلف در آن مشخص بود . دوشنبه ، دوم تجربي ، ساعت اول ، بينش اسلامي ، ساعت دوم ورزش ، ساعت سوم فيزيك ـ طبقه دوم انتهاي راهرو سمت راست كلاس دوم سه قرار داشت وقتي وارد شدم بچه ها بدون معطلي روي پاهاشون ايستادند و من كه اصلا حوصله حرف زدن و تعارفات معمول را نداشتم با اشاره دست از آنها خواستم كه سر جايشان بنشينند . محمد صادقی نماينده كلاس پس از چند لحظه سكوتي كه بر فضا حاكم بود با صداي آهسته پرسيد آقا ببخشيد حالتون خوب نيست ؟ با نگاهي كه به خنده اي مهربانانه ختم شد گفت : نه عزيزم چيزي نيست فقط تو فكر بودم ، راستش بعضي ها آنقدر زيبا زندگي مي كنند كه آدم از ديدن زندگي ها و احوالشان سير نميشه و اصلا انگار هيچ فكر و انديشه اي بالاتر از تفكر در چنين زيستن هايي نيست . در راه اومدن به مدرسه تو فكر بنده خدايي بودم كه نمونه كامل انسانيت و، فداكاري ، ايثار و خلاصه همه خوبيهاست . بد نيست شما هم با شنيدن داستان زندگي اين مرد بزرگ كمي هم به خودتون بياييد و راه صحيح زندگي كردن را از اين بنده هاي خوب خدا ياد بگيريد . آقاي محمود پسنديده پدر شهيد احمد پسنديده از معتمدين محله ماست كه اول كوچه میوه فروشي داره البته اوايل كه ما به اين محل اومده بوديم و من در كلاس اول ابتدايي درس مي خوندم محمود آقا كه خيلي جوون بود ، با چهار چرخه زوار در رفته اي كه داشت از كله سحر تا غروب آفتاب توي محله هاي اطراف مي گشت و ميوه مي فروخت و خرج زندگي خودش و زنش حميده خانم را فراهم مي كرد . خيلي خوب يادمه سال 40 بود با اينكه چندسال از ازدواج آنها مي گذشت اما خدا بهشون بچه اي نداده بود . و اونا كه خونه كه خونه كلنگي شون در آخر محله بدون هيچ شور و نشاطي ساكت ترين خونه محله بود با نور ايمانشون و تلاوت قرآني كه اكثر اوقات تمامي كوچه رو پر مي كرد . صفا و نورانيت خاصي به آنجا و همه محله بخشيده بودند و خلاصه خونه محقرشون به دانشگاهي بزرگ براي تربيت نوجوانان و جوانان محله تبديل شده بود اون وقتا دولت اجازه نمي داد مردم و جوانها براي ياد گرفتن قرآن و احكام دور هم جمع بشن و جلسه و هئيت راه بياندازند ولي گوش محمود آقا به اين حرفها بدهكار نبود و هر چند روز يكبار هم كه شده ما بچه ها محله رو توي خونشون جمع مي كرد و با هم قرآن مي خوندیم . يكي از همين روزها كه با برو بچه ها براي ياد گرفتن رو خواني تو خونه محمود آقا جمع شده بوديم محمود آقا در حين خواندن قرآن به ين آيه رسيد كه واعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا بعد از خواندن اين آيه با صداي آهسته گفت : بچه هاي عزيزم الان دو سه سالي كه ما اينجا دور هم جمع مي شيم و قرآن مي خونيم و تقريبا همگيتون رو خواني قرآن را ياد گرفته ايد ولي همه ما بايد بدانيم هدف از خواندن قرآن چيه ؟ آيا فقط با خواندن از روي اين آيات نوراني كار تمام است يا بايد به معاني آن نيز توجه كرد و آنها را فهميد . بچه هاي عزيزم ماشاء الله همگي شما بزرگ و عاقل هستيد و از همين نوجواني و جواني بايد سعي و تلاشتان رفع مشكلات مردم و كمك به آنها باشد ، مردمي كه در سخترين شرايط روحي و به دور از هر آزادي و آزادگي دين و ايمانشان از دست مي رود و توان و جرات اعتراض و اظهار نظر ندارند . عزيزان من اين آيه به ما مي فهماند كه اگر به خدا و رشته اي كه اون در ميان بندگانش افكنده متوسل شويم آنچنان همبستگي پيدا خواهيم كرد كه درد يكديگر را مي فهميم و تمام هم و غم ما ياري رساني و امدادمحرومان مي شود و آن ريسمان الهي امامان ما هستند . بچه هاي خوبم امشب ديگه دير شده و فقط بدانيد هيچ گروه و دسته اي به خواسته اي كه دارند نمي رسند مگر رهبر و پشوايي داشته باشند . علي ريزه كه از بچه هاي زرنگ و پر جست وخيز محل بود بدون توجه به جو جلسه كه محمود آقا چگونه آهسته و محتاط صحبت مي كرد با صداي بلند گفت محمود آقا بابامون مي گه آقاي خميني رهبر همه مسلموناست . كه چند بار تا حالا به خاطر صحبت هايي كه بر ضد شاه كرده به زندان انداختنشون . محمود آقا كه مردي نترس ولي زيرك بود با چند لحظه سكوت معني دار كه انگار مي خواست حرفهاي علي را تاييد كرده باشه گفت بچه ها ديگه دير وقته بريد خونه هاتون . همه با فرستادن صلوات بلند شديم و بعد از خدا حافظي با محمود آقا جلسه رو ترك كرديم . از جلسه بعد که اتفاقا شب چهارشنبه بود محمود آقا قبل از تلاوت قرآن شروع به صحبت در مورد زندگي امام زمان عليه السلام كرد و جلسات و رنگ و بوي ديگري گرفت تا اينكه در يكي از روزها كه جلسه با درخواست علي ريزه خونه اونها برپا شده بود محمو د آقا در ضمن صحبتهايش دست در داخل لباسش كرد و چند كاغذ سفيد رنگ بيرون آورد و با ملاحظه اي خاص و دقت فراوان به هر يك از بچه ها یكي از اون ورقا رو داد و شروع كرد به گفتن اين مطلب كه بچه ها يكي ازنسخه هاي اعلاميه هاي امام كه چند دفع صحبتش را مي كردم تازه گيها بدستم رسيده كه براتون آوردم ـــ بالاي كاغذ نوشته شده بود بسم الله الرحمن الرحيم متن سخنراني حضرت آيت الله العظمي حاج آقا روح الله خميني در روز 25/2/42 كه بعد از درس در حوزه عليمه قم بيان فرموده اند ــ آره بچه ها همانطور كه گفتم محمد آقا از اون آدماي خوب و مومني بود كه با شجاعت تمام مثل خيلي ديگه از مردم در پيروزي انقلاب سهم زيادي داشت . توي يكي از شبهاي تابستان كه تقريبا هوا تاريك تاريك شده بود در سو سوي چراغ سر كوچه محمود آقا خسته و نفس زنان چرخ دستيشو هل مي داد و به طرف خونش مي اومد . حميده خانم هم كه تو آشپزخانه مشغول پخت و پز بود و گوش به سرو صداي كوچه داده بود تا از اومدن شوهرش با خبر بشه با شنيدن صداي قيژ و قيژ چرخ هاي گاري با عجله پشت در اومد و با روحي خوش به استقبال شوهرش رفت با باز شدنه در محمود آقا متعجب و حيران ، بدون هيچ معطلي پرسيد حميده چي شده ؟ تو رو بخدا به من بگو چي شده ؟ چرا مي خندي ؟ چرا دست از پا نمي شناسي ؟ حميده خانم كه تو پوستش نمي گنجيد گفت : حالا بيا تو , همه چي را برات مي گم . محمود آقا هم با عجله گاري را از لابلاي در چوبي خونه آورد داخل و بعد از شستن دستاش كنار حوض آب ، زود داخل اتاق شد و گفت من منتظرم تا بشنوم چه اتفاقي افتاده كه پس از اين همه وقت خنده رولباي تو اومده . حميده خانم كه انگار از گفتن مطلب خجالت بكشه با صد تا من و من گفت : محمود خدا پس از چند سال حاجت دلمونو داد ! خداي خوب به ما يه پسر كاكل زري داده . محمود آقا كه سراپا دلهره و اضطراب بود و از حرفهاي زنش هم سر در نمي آورد گفت : چي مي گي حميده ؟ مگه ميشه ؟ حميده خانم بدون معطلي گفت : فقط بايد بريم مشهد همين فردا ، بچه در جوار امام رضاست ، منتظر من و تو ، تو رو خدا نگو نميريم . محمود آقا كه از حرفهاي بي سرو ته زنش حسابي كلافه شده بود با صداي بلند گفت مي خواي درست حرف بزني ببينم چي شده يا نه ؟ حوصلمو سر بردي زن ، اين چه جور حرف زدنه ؟ جونمو به لبم رسوندي . حميده خانم كه مشغول ريختن چايي بود گفت صبح كه براي ختم انعام خونه زهرا خانم اينا رفته بودم بعد از سفره زهرا خانم گفت : يكي از فاميلهاي شوهرش به اون گفته يه آشنا تو مشهد دارن كه چند روز پيش خدا بهشون پسري داده ولي از اونجا كه مادر بچه سر زا رفته و باباش هم وضع درست و حسابي نداره و تو بزرگ كردن چهار پنج تا بچه ديگه اش مونده دنبال يه زن و مرد مطمئن مي گرده تا سر پرستي بچه رو به اونها بده . زهرا خانم مي گفت چه كسي بهتر از شما ؟ محمود آقا مكثي كرد و گفت عجب دنيايي ، ! يكي تو حسرت داشتن يدونه بچه چند سال مي مونه ، يكي از عهدة سير كردن شكم چند تا بچه اي كه خدا بهشون داده بر نمياد . قربون اين خدا برم كه هر كدوم از خلايقش حكمي دارن . حميده خانم كه سر از پا نمي شناخت و قند تو دلش آب مي شد گفت : بالاخره چي شد ميريم مشهد يا نه ؟ بالاخره ما هم بچه دار ميشيم يا نه ؟ محمود آقا گفت : خوب زن اينقدر شلوغ نكن بزار يه استخاره كنم تا ببينم چي مي شه . ادامه دارد
