در آن سرمای سخت

در آن تاریکی هراس انگیز

در آن کوچه پس کوچه های تنگ

چه کاری از من ساخته بود ؟

دیگر رمقی برای راه رفتن نداشتم

راه را گم کرده بودم

بی آنکه بخواهم از پا نشستم

تکیه به همان دیوار کاهگلی دادم

سوز سرما صورتم را می سوزاند

دستانم را به دور زانوهایم گره زدم

سر بر زانو نهادم تا کمی گرمتر و آرام تر شوم

نمیدانم به خواب رفتم یا از هوش

زمان زیادی نگذشته بود

سر از گریبان بیرون کشیدم

هوا گرگ و میش بود

یکی اسکناس مچاله شده یی نثارم کرده بود

دیگری چند سکه ی بی ارزش

کسی هم یک لقمه نان

اشک در چشمانم حلقه زد

و باز به یاد تو افتادم

راسی تا به کی باید این همه تحقیر را تحمل کنم؟

واقعا ارزشم همان اسکناس مچاله شده است ؟

من کی از تو نان خواستم ؟

جز یک دست مهربان و گرم !!!

جز یک نگاه پر مهر و زیبا !!!

جز یک سلام از روی شوق !!!

مگر من از تو چه می خواهم ؟

این همه تحقیر ؟

این همه سرگردانی ؟

این همه سوختن و ساختن ؟

من خسته ام !!!

خسته ام ! خسته ! می فهمی ؟؟؟

دست از سرم بردار

بگذار بر همان دیوار غربت تکیه دهم

بگذار همانجا آرام بگیرم

بگذار همانجا بمیرم

بگذار و رهایم کن

بگذار و رهایم کن

بگذار و رهایم کن

... ... ...

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group