عجب !
همیشه در عجب بودم از آنچه می بینم و نمی فهمم !
حرکات موزون و اعجاب آوری که هوش از سرم می ربود !
و چه خیالات خامی داشتم !!!
اما امروز دانسته ام با انگشتان ساحره ات چه میکنی !
امروز حرکات هنرمندانه انگشتانت را به خوبی می بینم !
آری با همین انگشتان ظریف اما نیرومند تار و پودهای غم و درد را به هم می بافی !
و بیچاره تنی که برازنده اش آید آن بافته ی تو !
و بیچاره تر من که عجیب در چشمانت خوش پوش و برازنده آمدم !
باید اعتراف کنم آنچنان درد و غم را به هم آمیخته ای که جز خودت کسی را توان گشودنش نیست !
و چه ساده دل بودم که برای گشایش کارم هر دستی را ناتوان پنداشتم !!!
نه از آن جهت که تو توانایی و او ناتوانست نه ؛ از این جهت که خودت نیز میل گشایش نداری !
و اینکه نه دیگری برایم باقی مانده نه تو !
دیگران را از چشم خود انداختم برای تو و حال آنکه خود نیز از چشمت افتاده ام !
و امروز من مانده ام و جامه ی تنگ و خشن غم و درد !!!
و ناله هایی که یا شنیده نمیشود یا شنیده میشود و همواره بی پاسخ مانده است !
و عجب از این داستان ناتمام
و عجب از تو و چشمانت
و عجب از تو دستانت
و عجب از منِ درمانده !!!
