چه میهمانی باشکوه و پر خرجی
چه میهمانان عزیز و ارجمندی
چه سفره گسترده و زیبایی
و چه غذاهای رنگانگ و خوش بویی
میهمانی غریب هم آن گوشه متحیر مانده است
قلبش محزون
چشمش نابینا
گوشش ناشنوا
دستش بی تحرک
پایش شکسته
و کامش تلخست
و کسی دلی برایش نمی سوزاند
و خود زبان گویایی ندارد
چه دل سنگند آنها که دست رحمتی بر سرش نمی کشند
گویی این بیچاره را برای رسوایی به اینجا کشانده اند
گویی بی اعتنایی رسم بزرگان و سهم بی نوایان است
گویی این سفره صحنه یی برای نمایش عزتها و ذلتهاست
گویی هنوز هم باید ببیند و حسرت به دل بماند
آری سفره ی زیباییست
میهمانان زیبایی هم دارد
اما حیف ...
و او خدای شاه و گداست و بحال همگان مهربان است
