از وقتی فهمیدم که می فهمم
از وقتی که فهمیدم می بینم
از وقتی که فهمیدم باید دید
آنچه بیش از همه مجذوبم میکرد آسمان بود
آسمان یا فلک
هرکس را دیدم در آن می نگریست تا بختش را بیابد
و هرکس را بهتر نگاه میکردم گویی با فلک سر جنگ دارد
و زمانی که نوبت به خودم رسید فهمیدم اوست که با همه سر جنگ دارد
اما هنوز می دیدم و میشنیدم و چیزهایی می فهمیدم
گاهی بدنبال ستاره ی اقبال خویش افلاک را رصد میکردم
و گاهی از نداشتن یک ستاره اقبال بر سرش داد می کشیدم
و در آخر از خود میپرسیدم :
فلک برای چیست ؟
فلک برای کیست ؟
پیدا کردن جواب از تفکر دور بود و نبودش برایم سخت تر
اما رفته رفته گمان میکردم ریشه همه خوشبختی ها و بدبختی ها در همین پاسخ است
و هر چه بیشتر گشتم کمتر یافتم
عظمتش خیره کننده بود
چیرگی اش انکار ناپذیر
و زیبایی اش وصف ناپذیر
روز و شبها در این اندیشه گذشت
و بی آنکه اختیاری داشته باشم عمرم را به پای این فلک می ریختم
عمرم می رفت و سوالم باقی بود
دیدن هایم بی ثمر
شنیدن هایم از سر ناچاری
و اصلا چیزی نمی فهمیدم
تا اینکه دست بر قضا (!) به جوابی قانع کننده دست یافتم
فلک آفریده شده است
آن هم به این بزرگی
تا لابلای چرخ هایش مرا له کند
آن هم آهسته آهسته
با زیبایی تمام
و به درازای عمر کوتاهی که دارم
