آنقدر تلخ بود که چشمم را هم سوزاند چه برسد به نای نازنینم ! اشک در چشمانم حلقه زد و گویی همه جا در آب غرق گشته

یکی آن طرف تر عربده میکشید و نفس کش می طلبید ! خدا را به گود می خواند تا گریبانش را بگیرد و از آسمان به زیرش کشد

دیگری که تلو تلو خوران بسمتش آمده بود بی آنکه بحسابش آورد شعر عارفانه ای را زمزمه میکرد وشاید در مناجاتش عربده کش بیچاره را دعا میکرد که :

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب

که تا خـراب کنم نقــش خود پرســـــتیدن

درونم گر گرفته بود و هوای پرواز داشتم اما مگر میشد قدم از قدم برداشت ؟!چه رسد به آسمانی شدن ! دنیا به دورم میگشت بی آنکه یک فدایی هم داشتم  باشم !

راستی که مستی هم حال و هوایی دارد و بی عقلی هم عالمی  !

وقتی مستان جمعشان جمع باشد آنکه تنها می ماند عشق است  و آنکه بی عشق عاشق ! و چقدر دلم برای معشوق می سوزد !

چه فرقی میکند مستی مستی ست دیگر !!!

چه جم

چه دنــــیا

چه آب انگــور

چه ...

چون حکم شود که مست گیرند

در شـــهر هر آنچه هست گیرند

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group