كدام آهنگ حزن انگيزتر از همنوايي زنجير و ذكر
كدام صدا دل انگيزتر از نجواهاي تو
و كدام ناله جانسوزتر از نالههاي تو
صداي زنجيرهايي كه به هم ميخورند بند دلم را پاره ميكند
دلم غرق خون از پا ميافتد
نه در پاي من در پاي تو كه بهترين خلق خدايي
و چه خوش سعادتي در پاي تو افتادن
و چه خوشتر به پاي تو ايستادن
آقا! در عجبم از زنجيري كه دست و پايت را در آغوش كشيد
بيآنكه بداند خود در بند توست
در عجبم از نموري سياهچال كه استخوانهايت را نرم كرد
بيآنكه بداند تو خود آب حياتي
و در عجبم از آن تاريكيهاي بيمقدار كه به مصاف خورشيد آمدهاند
آقا! از خدا چه خواستي كه زنجير و ذكر، نموري و استخوان شكسته و
قبروارهاي تنگ و تاريك نصيبت شد؟!
آقا! مناجات ميكني يا مرثيه ميسرايي؟!
آقا! گفتم بند دلم پاره شد اما بنگر بند دل «بند» هم گسست!
بنگر زنجيرها تاب نياورد
بنگر نالههايت به عرش رسيده
خلصني من سجن هارون... خلصني... خلصني
خلاص شدي از زندان و اسير شدي بر تخته پارهها
و باز در عجبم از دريايي كه بر تخته پارهاي آرام گرفته
در حالي كه تخته پارهها بر روي درياها آوارهاند
و هنوز زنجير و ذكرند در همنوايي
زنجير به هم ميخورد و منادي فرياد ميزند
هذا امام الرفضه... هذا امام الرفضه... هذا اما الرفضه...
