حالا چهل ساله شده و ايستاده بر بام زمين و زمان و حتي بالاتر از كعبه
سراپا گوش وحي منزل و در انديشه حق و سرالاسرار عالم
سكاندار عرش به اشتياقش بالهايي گشوده از علم و حلم و حكمت
و شنيد صداي مهرباني را كه گفت:
بخوان به نام خداوند بخشايشگر مهرورز
بخوان به نام پروردگارت
و او خواند و خواند و خواند
عرق بر پشيانياش روان گشته است
قلبش پرتپش و مالامال از كمال
و جنب و جوشي عظيم كه سراپايش را فرا گرفته
در ياد ابراهيم خليل، موسي كليم و عيسي روحالله
وحي و عقل و نزديك و نزديكتر شدن به عرش
اتحاد عاقل و معقول، عاشق و معشوق و عابد و معبود
و حالا دل عرشياش ميخواست كمال و عروجش را نظارهگر شود
و چه زيباست ديدن همه زيباييها در زيباترين آئينه
و چه لذتبخش است ديدن جان در آئينه جانان
و چه جانفزاست ديدن محمد در سيماي علي
و شنيد صداي مهربانتري كه ميگفت:
يا رسولالله! يا حبيبالله! يا ابن عم!
و اين صدا چقدر شيرين است
و اين چهره چقدر زيبا و دلنشين
همه آرامش بر دلش ميهمان شده است
رسالتش معنا يافته
و نبوت كه ختامُهُ مِسّك
سختي راه هموار و منزل ليلي نزديك گشت
كوهها و درختان از خرد و كلان به تهنيتش زانو زدهاند
و صداي شورانگيز زمينيان و آسمانيان كه در همه جا پيچيده است
السلام عليك يا حبيبالله
السلام عليك يا وليالله
السلام عليك يا رسولالله
بعثتش مبارك و سلام خدا بر او و خاندانش
