باز خدا امروز دلش براي گمشدگان زميني سوخته است.
باز درهاي آسمان گشوده و عرش زمين ميزبان عرش آسمان شده است.
كعبه آمال زنان، علي ديگري را به ارمغان آورده است.
شهربانوي زمين و آسمان به چشمان حسين، رحمت بيكران خدا، روشني بخشيده است.
سجاد در حالت سجود آمده و باز هم بر پيكره كهن عبادت لرزه انداخته است.
باز هم علي به محراب ايستاده و باز هم مناجات طنازي خواهد كرد.
و تو پنداري زينت عابدان بر كدامين تربت پاك سر ميسايد جز تربت حسين؟!
و تو پنداري تربت كربلا جز به خون حسين و سجدهگاه سجاد چه آبرويي دارد؟!
و تو پنداري حسين در كربلا ماند و زينب از كربلا رفت؟!
اما بدان سجاد هم ماند و هم رفت! مگر نخواندهاي
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم ميرود
و تو پنداري چون جسم مباركش از گزند آتش خيام محفوظ ماند.
جان شريفش نيز نسوخت؟!
اما سوخت و سوزاند و سوخت و روشني بخشيد.
چهل سال سوخت و سوزاند و درخشيد.
و من هنوز در اين انديشهام كه امروز باز هم خدا دلش براي ما سوخت.
و سجاد جان و دل سوخته اوست.
سلام خدا بر سجاد - ميلادش مبارك
