بنام او
آن قصــه دل كه با تو گفتم
هرگز به كسي چنين نگفتم
ناشــــادي دل چو مي نوشـــتم
خون را به سرشك مي سرشتم
آري غم و دل چنان به هم شد
تا ســـــرو قدم كمان و خم شد
روز از پس روزها چـو مي رفت
شب از پس شـب شدي مرا بخت
روز از پي او مـــيان هر جـمع
شب سوزم و ميهمان هر شـمع
او آمد و دل اســــير خود كرد
غم آمد و جان اجـير خود كرد
تا فصل بهـار بود و دل شاد
كي كرد هم او مـرا و دل ياد
هر موي كه از غمي سـپيد است
داني كه هديه از حـبـيب اســــت
من هديه سراي اوســت جانم
ناشـــــــــــكري او كجا توانم
نه شادي و غم دگر شناسم
نه شاكي تن كه ناســـپاسم
كو آتش خسـته جان من نيست
بي مهــري او توان من نيست
آن دانه مــــهرش كه به دل كاشت
سروي شد و سرو را خجل داشت
ديگر نه هــــــراس دارم از مرگ
ديگر نه كه سـايه خواهم از برگ
من زنده شدم به عشـق رويش
ني مصـــــــــلحتم روم زكويش
كويش دل من دلم ســــــــرايش
من خسته به زير سايه سـارش
يعـــني من و دل به هم تنيديم
او را چو گوهر به بر كشيديم
