بنام او



ز داغ و درد چون نهال عشـق به خویش می پیچـــــم

چنان میان غصـــــه خزیدم گمان ز خویش بی خویشم

نه این که ســـــــتاره اقبال و راه آســــمان را گم کردم

ستاره هیچ برون رفتم از مدار بدور خویش می پیچم

مدار عشــــــــق و ســــــتاره اقبال و بخت بلندم نیست

ز کف تمام رفت و دگر نمانده برای خویش هیچــــــــم

دلم پر از جراحـت و خون شد کجاســــــــــت از تو اثر

کنون شکاف تو ســینه و بنگر برای خویش درویشم

گذشت مبادا موعد عاشـق صفت بودن و خوش بودن

مگر ز چشـــــم افتاده ام چنین ز دلـبر خویش دلریشم

طلوع شــــــــمس و غروبش زوال و نیمه شــــــــــبها

به لب ثنای اوست حیات و به قلب خویش این کیشم

هنوزم دل غمـــگین به نقطه یی خیره و خشـنودست

که اوســــت در درون من و کی ز خویش بی خویشم

گهی فـــــــــــــرا تر از این طاق میرود کمان ابرویش

گهی به ناز فرود آورد کمــان که شـــــاه این درویشم

به رســــــم آنکه دو چشــــم باشد و کمان دوگانه بود

ز داغ و درد چون نهال عشـــق به خویش می پیچــم

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group