بنام او
داستان عشق من امروزي و ديروزي نيست اما بعضيها خرده ميگريند كه در عشق خستگي نيست در عشق واماندن نيست در عشق سوختن و باختن نيست نميدانم شايد عشقها متفاوتند و شايد من ناعاشقم اما برآن شدم قصه جانكاه عاشقي ام را در قالب قصيده قلمي كنم باشد كه او هم به ياد آورد .
امروز كه از غصه غمينم
از پاي چو هر خسته نشينم
از سينه همي برون دهم آه
در شرح غم و قصه جانكاه
بر ياد چو آورم من آنروز
در سفره نماندم به جز سوز
آن روز كه شادمان و مسرور
ليلي صفت و به خويش مغرور
در بين كسان چو شمع بودم
دلخواه تمام جمع بودم
ناگاه ز راه بي قراري
افتاد دلم از پي كاري
غم آمد و گشت كار اين دل
پائيز دل و بهار اين دل
آن كودك غم ميان سينه
شد گوشه نشين آبگينه
چندي چو گذشت ميْ شد آن غم
هرگز نه شراره اش چنان كم
آهسته چو قطره هاي باران
جولانگه او شد اين تن و جان
هر مو رگ ميْ نخورده يي هم
آغوش گشاي قطره يي غم
افشاندن مي تمام گرديد
جان هم به تنم حرام گرديد
ديگر نه كه جاي جان به تن بود
دل گو كه غمينخانه من بود
آرامگه ميْ اين دل من
تفتيده غم شد اين گل من
با هر تپشي دل پر از غم
باريد مي و گونه پر از نم
آنكس ز ره صواب مي گفت
چشم تو دُرِ شراب مي سفت
اين ميْ نه كه از سحاب باريد
چون ني به دل كباب ناليد
دل بود به فكر آه و زاري
دم مستي و بازدم خماري
اينگونه شدم ليلي مجنون
پر رگ زمي و نصيب دل خون
