بنام او
آمده ام تا كه نگاهي كني
بغض مرا بسته به آهي كني
چشم مرا راه به جايي دهي
اشك مرا رسته و راهي كني
كوچه اين ناي ز غم خسته را
بازكني قبر سياهي كني
قفل زبان بشكني و همچنان
يوسف آزاد ز چاهي كني
يوسف اگر پادشه مصر شد
خود تو زبان لايق شاهي كني
باز كني بسته قفس سينه را
باز كه نه لايتناهي كني
گوش كني كاش تو درد دلم
تا كه رهايم ز تباهي كني
قدر ز كف رفته و بي پا و سر
عاشق خود صاحب جاهي كني
ختم سخن خواهش من تا ابد
بر تو گدا باشم و شاهي كني
