بنام او


برای عشق دیرینه یی که جز حسرت و خاطره ی خنده های تلخش چیزی برایم باقی نمانده

عهد ترا نشکستم !

جگرم سوخت دل افروخت ز پا بنشستم

ولی ای دوست کجا عـــهد ترا بشکستم

هر یک از آن همه جوری که بر این دل کردی

کی بگو جور نمودم به تو و قلب ترا من خستم

روز و شبهای زیادی ست گذر کرد و ندیدم رویت

باز باشد همه دم دیده خونبار ترا کی بستم

می برد آه دلم شوق وصالی که بسوزد جانم

بهر هر عاشق غمگین که بدانند ترا دل بستم

چند روزی نبود آمده ام زود از اینجا بروم

تا نگویی که دلم بر تو قفس بود ترا پر بستم

تو قفس ساختی از حسرت دیدار دل خونم را

دل بماند ببرم تن ز قفس چونکه ترا دل بستم

همگان نیز بگویند و تو خود خوش دانی

این همه جور ولی عهد ترا نشکستم

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group