بنام او
تقديم به همه ي عاشقاني كه در ژرفاي جذبه ي عشق ناي از جان ، رنگ از روي و ادب از بيان باخته اند و جز سخني بي سامان واگويه هاي ديرينه ي شان را پژواكي نيست
يكي بود يكي نبود فقط خدا بهاري بود
جز خداي عاشقا دل از همه فراري بود
عاشقي خسته دلي بود و زپا فتاده بود
كاسه ي صبرش پر و اشكاي چشمش جاري بود
دلش مي خواس گريه كنه داد بزنه زاري كنه
شايد بياد شايد بره اين ديگه اختياري بود
مي خواست به آدما بگه طاقت دوري نداره
مي خواست بگه كه ديد هاش هميشگي بهاري بود
هنوز غمين و خسته بود كه خواب چشماشو ربود
توي خواب سبز بود گريه براش چه كاري بود
يه جايي اون طرفا يه رود تشنه راه ميرفت
با خودش گفت نكنه دنبال دريا جاري بود
پشت دستشو اورد تا اشكاشو پاك بكنه
كف دستش بعد عمري عاشقي چه خالي بود
يه قدم اومد جلو تا كه رسيد كنار رود
عكسشو تو آب كه ديد چو فصل بي قراري بود
دو تا دستاشو اورد كنار هم تا حوض بشن
ديگه دستاش كه نبود يه حوض براي ماهي بود
ماهي قرمز سينش كه بهش قلب ميگن
هي بالا پايين پريد صداش مثل قناري بود
زير لب يواش يواش ز دوري آب ميگفت
گمونم آخر عمري ديگه وقت ياري بود
باله هاشو برد بالا تا آسمون تا كهكشون
آخه اون خوب ميدونست جاش اون بالاها خالي بود
دست دل به آسمون و قطره ها دريا شدن
ماهي قرمز كوچك فكر حوض خالي بود
فكر ميكرد لباش كه باز و بسته ميشه تو كوير
حوض كوير بود و ديگه نوبت جانسپاري بود
يه صدا اومد بلند خيلي بلند خيلي قشنگ
صداي ابر سپيد آخر چشم براهي بود
قطره ها وصل شدن آب شدن موج شدن
باله ها باز شدند و اوج دلسپاري بود
آسمون گريه ميكرد رود به آسمون رسيد
حوض دريا شده بود قصه خواستگاري بود
عكس عاشق توي آب شبيه ليلي شده بود
عطش از لباش ديگه ز گريه ها فراري بود
تو چشاش برق زد و سپيدي و سياهي رفت
ديگه چشم عاشقش شبيه قاب خالي بود
عكس ليلي توي چشمش جاي اون توي دلش
آخر قصه ي عشق و خواباي بهاري بود
