بنام او


کس ز حال دل خونم خبری داشت نداشـــــــت

مرغ دل کنج قفس بال و پری داشــــــت نداشت

روزگارم ســــــــپری گشت در این وهم عجیب

که دلم پیش دلش پا و ســـری داشت نداشــت

دل من نالــه برآورد بکـــــــــــــش نالـــه ز دل

ناله ام بر دل ســـنگش اثری داشــــت نداشت

طاق ابروی کجش قســــــمت من بود ز عشق

عشق او جز غم و آزار بری داشت نداشـــــت

چه کنم ســـــهم من از غصه زیادست به عمر

دگری این همه عــــمرش ثمری داشت نداشت

مهر با روز به قهرست و مهش نیز به شـــب

کس چو من در دل شبها قمری داشت نداشت

می زنم مهر بر این لب که نســـــوزد دل کس

شعر کس نیز چو شعرم شرری داشت نداشت

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group