بنام او


صـــــبح دل انگیز بود باد بهـاری وزید

چشم دلم باز بود چشـــــــم خـماری بدید

دل به دلش بســــته و بوی خوشی آمـدم

چشمم اســیر رخش اشک نهانی چــکید

خسته ز اغیار و من شور به ســـر آمدم

عاشق پر صــبر را ناله و زاری که دید

ناله ز دل بود و خــــندیدن زیــــبا از او

نیش چو نیشی بدل زد که فغانی شــــنید

گفتمش ای دل خموش شکوه زدلبرمکن

گـــفت مرا می برد گاه جــدایی رســــید

جـــان و دلم قابلی بهــــر قدومـش نبود

هر دو فرســتادمش تحــــفه بهایی مزید

دل زکف و جان زتن رفت به یکباره هم

پیکـــر بی جان من از چه نمــازی ندید

جان که نثار تو شـد تن شده خاک رهت

خاک هم اینجـــا نماند باد بهــاری وزید

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group