ای آتش سوزان که تو مهمان دل هستی
یادآور یار من و غـــــم های وی هستی
من با تو انـیس و ز تو آه ســت و فغانم
تو رقص کنان پای بکوبی و چه مســتی
از هـمـت تو دود فـــــــرا تر رود از دل
آتـش زن دل رکـن و مقـامم تو شکستی
آتشـــکده و دیر و خرابات خموش است
دل محفل یارســـت چو مهمان دل هستی
گـویند بهشــت اســــت هر آنجای نباشی
آنجاست ضیائی که تو مهمان وی هستی
ما را نـه تـوانی ســـــت که فریاد برآریم
آخـر چـه فغـانی و چـه امید و چه دستی
من در عـجـب از همــت والای تو هستم
من سوختم و نیست شدم لیک تو هستی
