مـن شــــكـوه ز تاريـكي ايـن راه نـدارم

زين شكوه شود شهره كه من ماه ندارم

گر غصــــه نصيبم شد و از پاي نشستم

زيـرا كـه مهــين يـاور دلخــــــواه ندارم

هركس كه مرا ديد گمان برد كه شـــادم

خـــنـدانـم و در ســـــينه به جز آه ندارم

هرچند نظرهاست ز ليلي سوي مجـنون

مجـنـون بـه بـيابـانم و هـــــــمراه ندارم

در چـــنبره عـشــق گرفـــتار و اســيرم

مـن ســوخـته ام ســـاخـته ام راه نـدارم

زيباي جهان هستي و حق بود نســازي

مـن زشـــت تـرين بودم و اكــراه ندارم

بي پـا و ســــري از ازلم بود چه چاره

مـن قـدرت جـنـگـيدن بـا شـــــاه نـدارم

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group