بنام او

جان فـدایت دل بری آســان بیا من را ببر

می بری دل جا گـذاری جان بیا من را ببر

عشقت اول روز آمد هستی من را فروخت

گر به دل عشق تو شد پایان بیا من را ببر

آه از این جور و جـفا دارایی ام بر باد داد

گر چه غـمها می کند طوفان بیا من را ببر

آمدی من خواب بودم رفتی ازاینجا به دور

می شود دوری جسم و جان بیا من را ببر

راحتی را شب براین فرسوده تن کی آورد

کی شود راحت به تن مهمان بیا من را ببر

من که دلخواهی ندارم دل نمی خواهد کسی

وه چه بردی دل ز من آسان بیا من را ببر

دردها درمان نشــد دیگر چه کارم با طبیب

چون نمی آید به دل درمـــان بیا من را ببر

من نفسهایم به سختی زین تنم بیرون رود

بر نمی گردد نفس بر جان بیـــا من را ببر

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group