بنام او
دگر ســــهمی نمی خواهم از این دنیا و ما فیها
که بر قســــمت کجا دســـتی برد دنیا و ما فیها
کنون حــــاکم بر این جانم نه دل دلدار می باشد
که او حـــاکم بود بر عــالم و جـانها و مــا فیها
دو صـــد رنج و تعب دارد دل از دلدار برگیری
که در راهـش فـــدا باید هــمه دلــها و ما فــیها
دل از دلـــــدار می گیرم که جانم را ز من گیرد
نباشـــــد جان میان حائل نه این دلها و ما فیها
مرا هم درد و هجــرانش گرانجانی به بار آورد
بخشـــــکاند غمـــش ورنه هـمه بنها و ما فیها
اگر خط بر جبین دارد کشـــــد ابرو به هم دلبر
شــــناسی رسم دلداران از این خطها و ما فیها
اگر مشتاق و پر حسرت برخسارش نظر داری
ببینی ناز و صد عشـــوه در آن رخها و مافیها
گمانم نوبت تســــــــلیم و در کویش خزیدن شد
چو من صد خسته دل باشد در آنسوها و مافیها
مســـــــیحا می وزد اکنون نفس بر قلب تفتیده
مجرد شــد دل از غمــها و از تنهـــا و ما فیها
