چه کسـی ز حال زارم خـبری برد به سویش
چه شود صــبا نوازد ز لبم بوسـه به رویش
دل من تنگ ترین دل ز میان دل ســــــپاران
دل او ســنگ ترین است و نیاورد به رویش
همه عمر را به راهش سپری نموده ام من
مگرم که بخت یاور شود و رســم به کویش
به ســـــتارگان نگاهم چو در آســمان بیافتد
نگهش به یاد آرم جان فـدای خلق و خویش
من کجا لبی به ســــــــاغر زنم و پیاله گیرم
که مشـــام جانم اینک شده مستانه ز بویش
لب و لبخند و گشــــایم گره یی از این جبینم
مگراو گشاید از لطف به یکی گره زمویش
گر چه فرســوده تنم من شده دل محفل ماتم
به خدا ســــپرده ام دل بفرستمش به کویش
به نگاه جذبه دارش به کلام شـــــهد بارش
جام دل پر کند از می که خمارم ز سـبویش
