بنام او
وقتی به دلت دلم ســـــپردم
هرگز به تو این گمان نبردم
چشـــمم به رهت سپید گشته
دل خون ز غمت حبیب گشته
گفتم که مرا به توست میلی
مجنون منم و تو گشته لیلی
تو نیز دلی به من سپردی
یا اینکه مــرا ز یاد بردی
من رسم جهان به هم بریزم
یا اینکه ترا مـــــنم عـزیزم
تا کی بکشد ناز تو مجنون
تا کی شودت ز قهر دلخون
آخر ره انصــاف کجـــا شد
عمرم تلف از بهر شما شد
گویی تو مرا دگـر نخواهی
هردم گله که تو رو سیاهی
آری رخ من سیاه و دل خون
چشمم ز فراق گشته جـیحون
هر قطره اشک من گواه است
دیگر نه نفس هـماره اه است
آه از دل سنگت آه ناله
بر چـــاه فتادیم ز چاله
یوسف نه منم که چاه دارم
بر دست تو من نگاه دارم
تو یوسف ملک انس و جانی
امـداد مـن خـســـــــته توانی
از من نگــهت دریغ هرگز
بر سوخته دل حریق هرگز
تو شاهی و من گدای نالان
ای شـــاه دل گــدا مرنجان
