مجنوني تنها ، مجنوني بي دل

و نه دل كه او شكست

صدا درآسمانها پيچيد ؛ پژواكي نداشت

قلب ابرها هم نتپيد اشكها نريخت

و سيلها فرو خفتند

غصه ها سربرنياورد و دلها به خون نشست

مجنون در خون غلطيد ؛ جزر و مدي شد از خون

كرانه ها فرو ريختند

سيل ماند و باغ ، باغ خاطرات مجنون

سرو بود وخاطره

خاطره گلگون و سرو دلخون

باغ خاطره سوخت و سرو مجنون شكست

باغ مرد و سرو مرد ، بر پاي بود و مرد

قبرش هم ايستاده بود سرو در آغوش قبر آرميد وقبر در آغوش غم

غم تنگ و تاريكي ازيادش برد

رهگذران هم آمدند ، از نثار فاتحه يي دريغ كردند و رفتند

خاك از گور برخاست و بر خاك نشست

باد آمد و ميان خاكها الفتي ديرينه جاري ساخت

گويي نه خاكي بود و نه قبري ، نه گوري بود و نه فاتحه خواهي

نه عشقي بود و نه جدايي ، نه دلي بود و نه شادي

نه چشمي بود و نه اشكي ، نه سكوتي و نه صدايي

نه خوني بود و نه غريدن موجهاي وحشي جنون

نه غنچه ي غصه شكفت و نه نشستني در خون

اما ابرها گريه كردند ، سيلهاي غصه بود كه جاري مي شد

سيل خروشيد و همه را برد ؛ نه تنها غم ، مجنون را هم از يادها برد

مردمان گفتند نه معشوقي است در ميان نه عاشقي

نه شكستني بود و نه غصه يي

آسمان هم تازه شد ؛ ابرها خنديدند و باريدند

همه رفتند و او ماند ؛ شاديها را بردند و غم ها را

او عاشق بود و ماند ؛ او تنها بود و ماند ، تنهاي تنها

تنها ماند ، تنها ساخت ، تنها باخت ، تنها سوخت

و نه آن روز و نه امروز ، هزاران سال

هميشه

هميشه تنهايي ، هميشه غصه ، هميشه جنون

هميشه مجنون و جنون

و

قصه ي غصه ي تنهايي

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group