چگونه سوز درون را برون ندهم چون شـمع

چگونه گو نکشد شعله آتش از دلم چون شـمع

اگر کزین همه غصه کشــم ناله چه می گردد

که زودتر آب شــودم از غمت دلم چون شـمع

همیشه نوردهد شمع وسوزد کنار یک پروانه

کنار آتش دل کیســت تا بسوزد دلم چون شمع

چو شمع سـوزد و نوری فزاید و ریزد اشـک

کجاسـت نور آه من و دود و اشکم چون شـمع

مـنم که پروانه وار به دور دوســت می گردم

کنون كه پرسوخت هم بسوزد دلم چون شــمع

اگر چه مهر و محبت ز دوسـت بســیار اسـت

ولی چه سوخت ازعشق خاکسترم چون شـمع

رســــید خــنده و جـانم از این عجـــیبه به لـب

که ریخت شـــیره جانم بپای دلبرم چون شـمع

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group