از عشـق گذر کن که به معشوق رسـی باز

ایـن عـشــق که داری تو نه اینگـونه بیآغاز

لـخــتی بنگـر حالــت معـشـوق و نه عاشـق

مـعـشــوق کـجــا می کند از هـجــر تو آواز

تا بـهـــره تو را بـود ز انـعـــام و عـطایـش

از شــکوه ناکـرده چه سان پی تو بری راز

برجای شکایت زعتابش تو بفکرهنری باش

آتـش بـه دلـت از غـمـش افـــتاد دمـی ســاز

آری سخن از عشق نه امروزی و بیجاست

مـعـشـــوق به آتـش کشـــد عالم چو کند ناز

عـالم تـو یکی هســــتی و دیگـر نبود هــیچ

این قـصـه عجـیب ست خدا را تو شدی راز

من نـیز چــنان عاشـــق بیـچــاره مضـــطر

وردم به لب افــــتاده زپـا کـی تو رســی باز

اما گذر از عـــشق و زهسـتی هنری نیست

از خویش گــذرکن که به معـشوق رسی باز

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group