از غـمت بر دل من ساخته یی یک قفسی

آنقـدر تـنگ بیــامد که نمـاندم نـفســــــی

من در اغـــما ز تو بودم که صدایم کردی

هیچ دانی که دلم زنده شد از یک جرسـی

من مـهـین چهره زیبـــای تو جانم باشـــد

وه چه عشقی است دل آزار نباشد هوسی

دل که از مـیل به دلـدار دمـادم شــاد است

مکنش خون و مکن قهر مگویش عبـسی

چـه کــنم کاســـــــه لبریز ز غم نیمه شود

عــــمرم از نیمه گذر کرد و به دادم نرسی

من تـرا هـدیه دهـم نیمه این جــانم و عمر

تـو بـرای مـن تنهـا نفســـی هـمـنفســـــی

چه کـــنم هم تو و اغـــیار به دل جور کنید

او رقـیب اســـت عجب از تو مرا دادرسی

لحـظات دی و امروز شـــمارم به امید فردا

نگرانم که دمد صبح مرا دادرسی یا نرسی

عمرمن طی شد وقدری به برت نیست مرا

نه به عشقی و نگاهی نه بگویی تو خسی

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group