عـشـق تو جان بر لبم و بی دل و بی خانه کرد
هم عـطــش و شــوق قـدت بر دل دیـوانـه کرد
قـد کـه نـه قـد قـامـت محـــــراب دل و دین من
یاد رخــت کـعــــبه دل را هــــمه بت خانه کرد
بـی تـو رود برکــت از این عمر شــتابان ولی
دوری تـو خــــم قد و بر هـیـبـت پـیـرانه کـرد
عین عطـــش چشـــمه اشــــک دل خونین من
طـا و طـراوت ز دلـم رفـــت و غمین خانه کرد
شوق ز شین همچو شــقایق که بسی زود مرد
شــــهــپر اقــبال مـرا بـین که کــجـــا لانه کرد
بی تو نه عشقی و نه شوقی به دلم مانده است
لطف تو دل عاشــق و مشـــتاق تو جانانه کرد
با من دیوانه چنین از دل و دلدار سـخنها مگو
دل به دلـــش دادم و دل را هـــــمه ویرانه کرد
غـصــــه و غم رفت ولی مهر رخــش کی رود
عـشــق خودش در دل من گنج نهان خانه کرد
