عاقبت آمد
غریبانه به هنگام غروب
لب خشکیده و رنگ پریده
روزه دار بود
لختی نشست
به یک خرما افطار کرد
تبسّمی کرد و گوشه ی چشمی
و بدرود
و عاشق دلش می خواست فریاد کشد ؛
روزه ات قبول !
اما او رفته بود
و خدا می داند کی باز خواهد آمد
نام (اجباری)
آدرس پست الکترونیکی (اجباری است اما نمایش داده نمیشود)
آدرس سایت
مرا برای دیدگاههای بعدی به یاد بسپار
تصویر امنیتی جدید