بـلــبـل بـاغ دلــم از نـفــس افــتـاده اسـت

گل نشکفتش چو باغش ز بر افتاده است

حاصــل عمرم اگر این دل پر خون بود

از کف مـن رفــته دل از اثر افتاده است

نـالــه چو بلـبل نزد فـصـل فراقش رسید

گرچه بـهــار آید او از نفـس افتاده است

گل که نه آهی کـشـــد بلبل اگر داد جان

وقت گلاب اشک او از بصرافتاده است

با گل دل گـفــته ام حاصــلم از اشک تو

ایـنـکـه بـدانـی دلـم از هوس افتاده است

در قـفــس غـــم ببین ریخته بال و پرش

کنج قـفس مرده دل از نفــس افتاده است

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group