من با خدای خویش به مناجات آمدم
یا رشته های زلف تو را باز می کنم
آشفتگی بس است بده راهی نشان من
من هم زعمق جان با تو راز می کنم
اینگونه پوسیده شد تارهای حنجره ام
من بلبل مست و به باغ تو آواز می کنم
دیگر سپار این بدن خسته ام به خاک
می رویمت دوباره و اعجاز می کنم
ما احتیاج خویش به تو حاشا نمی کنیم
برگو مدام بهر فقیران چه ناز می کنم
ما را نصیب از تو به جز غم چه میرسد
کی دل ز غصه تو بی نیاز می کنم
بی مشتری من و دل گنج غم شدیم
بیچاره من که باز برای تو ناز می کنم
