بسم الله
شاعر نشدم شعر غم انگیز خود آمد به دهانم
هی با من دلخسته مگو یا که چنینم که چنانم
از بس که سفر کرد ازین دل بجمال تو خیالم
کلکم ز تو مملو شد و بر لوح نه غلطید بجانم
گویی که سرانگشت قلم بافته با سحر کلامم
اما تو زدی شانه به زلفی که دهد راه نشانم
تا زلف سخن با سرگیسوی تو آمیخت به اعجاز
شعرم صدفی گشت به دل سرّ تو را کرد نهانم
من بی خبر از خود شدم و محو تماشای تو گشتم
در طور دلم نور تو بر شاخه طوباست عیانم
رنجوری و ژولیدگی و گوشه نشینی ست بساطم
من نیز چنان حافظ و سعدی و کسان نیست توانم
چون پیر خرابات به ورد سحر از تحفه درویش سخن گفت
من نیز تهی دستم و عمریست ثناگوست زبانم
رفعت طلب از شاه و ز رندان تو مدد خواه که من نیز
جز شعر و عبارات و خیالات غم انگیز ندانم
