ترسی بخورد چشم دو چشمان سیاهت

تا اینکه بیفتد به من احسان نگاهت

من شوری چشمم به سرشکم رود از چشم

این دیده شیرین به عسل برده شباهت

گر چشم سیاهست تو را رنگ ندارد

این چشم سپیدم که بماندست براهت

ما را نسزد اینکه بیفتیم ز چشمت

چون دیده قدومت کند از غیر نزاهت

اقبال بلندست مرا گر بنشانیم

بر منظره چشم سیاهی ز سپاهت

خواهم ز خدا دیده بد بر تو نیفتد

با این همه زیبارخی و حسن و ملاحت

حق بود بخندی تو به اشکی که بریزم

زیرا که تهی دستم و در اوج سفاهت

ما را چه رسد روی به روی تو نشینیم

تا اینکه بیفتد به من احسان نگاهت

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Template Design:Dima Group